مقحم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- ضعیف، سست.<BR>۲- اعرابیی که در دشت نشو و نما کند.<BR>۳- آن که به هنگام قحطی ترک دیار خود کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حَ) [ ع. ] (ص.) ۱- ضعیف، سست. ۲- اعرابیی که در دشت نشو و نما کند. ۳- آن که به هنگام قحطی ترک دیار خود کند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقحم . [ م َ ح َ ] (ع اِ) جای هلاک . ج، مقاحم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقاحم شود.
مقحم . [ م ُ ح َ ] (ع ص ) سست . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ضعیف . (اقرب الموارد). ◄ شتری که دندانهای ثنایا و رباعیات وی در یک سال برآمده و دندان روی دندان درمی آورد. (ناظم الاطباء) (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ اعرابی که در دشت نشو و نما یافته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آن که در قحطی ترک دیار خود می کند. (ناظم الاطباء). ◄ در چیزی انداخته شده . (غیاث ) (آنندراج ).