مقدام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقدام . [ م ِ ] (اِخ ) ابن ثابت مکنی به ابوالمقدام محدث است و یحیی بن یونس از او روایت کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مقدام . [ م ِ ] (اِخ ) ابن معدی کرب الکندی از کبار اصحاب رسول (ص ) است .(حبیب السیر چ قدیم تهران ج ١ ص ٢٥٤). مکنی به ابی کریمه صحابی است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مقدام بن معدی کرب بن عمربن یزید الکندی متوفی به سال ٨٧ هَ .ق . صحابی است . وی در حمص سکنی گزید. در صحیحین ٤٢ حدیث از او نقل شده است . (از اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٦٥).
مقدام . [ م ِ ] (ع ص ) فراپیش شونده . ج، مقادیم . (مهذب الاسماء). نیک مبارز و بسیار پیش درآینده و دلاور. مِقدامَة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بسیار پیش درآینده بر دشمن . مقدامة. ج، مقادیم . (از اقرب الموارد) : ملک از دیگران که مقدمان و مقدامان لشکر بودند به تقدیم و تمکین او را ممیز گردانید. (مرزبان نامه ).