مقرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقرب . [ م ُ ق َرْ رِ ] (ع ص ) نزدیک گرداننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ قربانی کننده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تقریب شود.
مقرب . [ م ُ ق َرْ رَ ] (ع ص ) نزدیک شده . (ناظم الاطباء). نزدیک داشته . نزدیک کرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ اجازه به نزدیکی داده شده . آن که به وی اجازه ٔ دخول داده شده . آن که دارای نسبت نزدیک شده باشد. (ناظم الاطباء). آن که از نزدیکان و محارم شخص بزرگی است و پیش او اعتبار و عزتی دارد : قال نعم و انکم لمن المقربین . (قرآن ١١٤/٧). نزدیک کردگار مکرم در پیش شهریار مقرب . مسعودسعد. از مقربان و مرتبان کس را زهره ٔ آن نبود که پرسیدی که سبب چیست . (چهارمقاله ص ٥٦). چون مقرب بود او را هم در شب به خدمت سلطان برد. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ٤٣). جهان فضل و مروت امین دست وزارت که زیر دست نشاند مقربان مهین را. سعدی . مقرب حضرت سلطان و مشارالیه بالبنان گشت . (گلستان ). پسندیده ٔ بزم صاحب شدم مقرب به صدر مراتب شدم . نزاری قهستانی (دستورنامه ص ٧٢). مراد از صوفیان، واصلان و کاملانند که کلام مجید عبارت از ایشان به مقربان و سابقان کند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٤). - مقربان الهی ؛ کسانی که نزدیک به خدا شده و محبوب خدا باشند. (ناظم الاطباء). - مقربان حضرت ؛ خویشان پادشاه و نزدیکان او. (ناظم الاطباء). - مقرب الحضره ؛ کسی که از نزدیکان آستان شاه باشد (در زمان صفویان و قارجاریان ). توضیح آنکه هیچگونه تفاوت فاحشی میان دو قسم رجال و صاحبان مناصب که مقرب الحضره و مقرب الخاقان عنوان آنهاست مشهود نیست جز آنکه مقرب الخاقان به شخص سلطان نزدیکی بیشتر داشت . (سازمان صفوی ). و رجوع به ترکیب مقرب الخاقان شود. - مقرب الخاقان ؛ در دوره ٔ صفویان و قاجاریان به رجال دولت و نزدیکان دربار اطلاق می شد. در عهد شاه عباس اوّل عنوان «دیوان بیگی » بود. (از زندگانی شاه عباس ج ٣ ص ٢٤٨، تألیف نصراﷲ فلسفی ). و رجوع به مقرب الحضره شود. - مقرب الخدمة ؛ نوکر که طرف اعتماد باشد. مقرب خدمت . (ناظم الاطباء). - مقرب السلطان ؛ آن که به پادشاه نزدیک است . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ترکیب مقرب الخاقان شود. - مقرب خدمت . رجوع به ترکیب قبل شود. - مقرب داشتن کسی را ؛ او را به خود نزدیک گردانیدن و برای اوحرمت و اعتبار قائل شدن . - مقرب شدن ؛ نزدیک گردیدن و پیش کسی حرمت و اعتبار یافتن . - مقرب کردن . رجوع به ترکیب مقرب داشتن شود. - مقرب گردانیدن . رجوع به ترکیب مقرب داشتن شود. - مقرب گشتن (گردیدن ) . رجوع به ترکیب مقرب شدن شود. - ملک مقرب ؛ فرشته ٔ نزدیک کرده . ج، مقربون . (مهذب الاسماء) : لن یستنکف المسیح ان یکون عبداً ﷲ و لاالملئکةالمقربون . (قرآن ١٧٢/٤). لایخرج عنه ملک مقرب و لانبی مرسل . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٨). لی مع اﷲ وقت لایسعنی فیه ملک مغرب و لانبی مرسل . (گلستان ).
مقرب .[ م ُ رِ ] (ع ص ) آن زن که نزدیک رسیده بود به زه، وخر را نیز گویند (مهذب الاسماء). زن نزدیک زاییدن رسیده و همچنین اسب و گوسفند، و به شتر ماده گفته نشود. ج، مقاریب . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). آبستن نزدیک به زائیدن . ج، مقارب و مقاریب . (از اقرب الموارد). زن پابه ماه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).