مقرض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقرض . [ م ُ ق َرْ رَ ] (از ع، ص ) به مقراض خردکرده . خردکرده . ریزریز کرده : بهمن سفید دارچینی، گشنیز خشک طباشیر، پوست نارنج و ترنج، ابریشم مقرض ... بسرشند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ذیل مفرح جالینوس ). هلیله ٔ کابلی، ابریشم مقرض، صندل سفید... بسرشند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ذیل مفرح اعظم ). و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن ذیل ابریشم شود.
مقرض . [ م َ رِ ] (ع اِ) واحد مقارض . (ناظم الاطباء). رجوع به مقارض شود.
مقرض . [ م ِ رَ ] (ع اِ) گاز. آلتی که بدان طلا و نقره برند. مِفْرَص . (زمخشری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).