مقصد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقصد. [ م ُ ق َص ْ ص َ ] (ع ص ) مرد میانه جسم در فربهی و لاغری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجل مقصد و مقتصد؛ مردی نه تنومند و نه لاغر و کوچک اندام . (از اقرب الموارد).
مقصد. [ م َ ص ِ / م َ ص َ ] (ع اِ) جای قصد و به فتح صاد چنانکه شهرت دارد درست نباشد چرا که قصد یقصد از ضرب یضرب آمده است . (غیاث ) (آنندراج ). مکان قصد. ج، مقاصد. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). محل و موضع قصد و محل اراده . (ناظم الاطباء). فرق بین مقصد و مقصود آن است که اگر من به بازار برای کتاب خریدن می روم بازار مقصدمن است و کتاب مقصود. (فرهنگ نظام ) : بار خدایی که جود را و کرم را نیست جز او و در زمانه منزل و مقصد. منوچهری . از حضرت الهیت قبله و مقصد سازد. (کیمیای سعادت چ احمدآرام ص ١٦). بدخواه کسان هیچ به مقصد نرسد یک بد نکند تا به خودش صد نرسد. (منسوب به خیام ). مقصود می نیابم و می جویم مقصد همی نبینم و می تازم . مسعودسعد. قاصد فتح و ظفررا موکب او مقصد است گوهر عز و شرف را مجلس او معدن است . امیرمعزی . مشهد عشاق گیتی در خراسان کوی اوست مقصد زوار درگاه اجل بوطاهر است . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ١٠٦). درگاه او ز جاه شده قبله ٔ ملوک میدان او ز فخر شده مقصد کبار. عمعق . کعبه و سدره مبادت مقصد همت که نیست جز «ویبقی وجه ربک » مر ترا کام و هوا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ١٧). نه راه سوی مقصد، پی بیرون توانستم برد و نه ... (کلیله و دمنه ). و آن را قبله ٔ حاجات ومقصد امید ساخته . (کلیله و دمنه )... البته سوی مقصد، پی بیرون نتوانستم برد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٤٨). ز تو تا غایت مقصد چه یک روزه چه صد ساله چو راهی در میان داری که می باید ترا رفتن . خاقانی . رهروم مقصد امکان به خراسان یابم تشنه ام مشرب احسان به خراسان یابم . خاقانی . خوش مقصدی است ارمن و خوش مأمن ارزروم من رخت دل به مقصد و مأمن درآورم . خاقانی . مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند بختیان را ز جرس صبحدم آوا شنوند. خاقانی . مقصد و مقصود از آن امهال، املال اهل اسلام بود.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چه در همه ٔ جهان مهربی نمی یافت و وجه مقصدی نمی دید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٣٢). ناگاه کمندی به جانب من روان شد و مقصد حلقوم من بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی، ایضاً ص ٣٢٩). زمام ناقه ٔ نهضت او، به صوب مقصدی دوردست کشید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٢٥). و به حکم فرمان با کبوتر روی به مقصد نهاد. (مرزبان نامه، ایضاً ص ١٦٩). تا به بدرقه ٔ اقبال شاه و مدد همم او به مقصد رسیدم . (مرزبان نامه، ایضاً، ص ١٣١). زمام حرکت به صوب مقصدی معین برتابد. (مرزبان نامه، ایضاً، ص ١٢). معنی زحف دوری است از اصل و تأخیر از مقصد و مقصود. (المعجم چ دانشگاه ص ٤٠). به هر مقصد که رسیدند با مقصود و مراد خویش خوشدل باز گشتند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ١٥٤). گفت اگر پایم بدی یا مقدمی خود به پای خود به مقصد رفتمی . مولوی . مقصد ما را چراگاه خوش است یار ما آنجا کریم و دلکش است . مولوی . ذخیره ٔ گوشه نشینان و مقصد زائران . (گلستان ). چه ارتکاب حظوظ او را از بلوغ مقصدمانع آید. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٧٢). هرچند حصول مقصود و وصول مقصد طالبان حقیقت و سالکان طریقت بر سفر موقوف نیست . (مصباح الهدایه، ایضاً، ص ٢٦٤). سالکان طریق حق را در وصول مقصد از تعهد مرکب نفس به مایحتاج و ضرورات چاره نبود. (مصباح الهدایه، ایضاً، ص ٢٧٠). مقصد خلق جمله یک چیز است لیک هریک فتاده در راهی است . ابن یمین . دربان مرا ز مقصد امید بازداشت این نیز هم ز طالع شوریده ٔ من است . ابن یمین . همتم بدرقه ٔ راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم . حافظ. یکی میل است با هر ذره رقاص کشان آن ذره را تا مقصد خاص . وحشی . کعبه ٔ گل در مزن بر در دل حلقه کوب زین نگشاید دری مقصد اقصا طلب . وحشی (دیوان چ امیرکبیر ص ١٦٨). به آسانی نشاید زین دو ره پی برد بر مقصد ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی . سحاب اصفهانی . یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند. فروغی بسطامی . ◄ مقصود و مراد. (ناظم الاطباء). مراد. مقصود. مطلب . ظِلف . مغزی [ م َ زا ] . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زدم قدم به صف صوفیان صافی دل که نیست مقصدشان از علوم جز اعمال . جامی . دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم کعبه ٔ مقصد کجا و ما کجاها می رویم . صائب . ◄ قصد و آهنگ و نیت و غرض و عزیمت . (ناظم الاطباء).
مقصد. [ م ُ ص َ ] (ع ص ) آن که بیمار شود و زود بمیرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).