ملأ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- گروه مردم.<BR>۲- اشراف قوم. ؛ ~ عام آشکارا، در حضور مردم. ؛ ~اعلی عالم بالا، جهان فرشتگان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- گروه مردم. ۲- اشراف قوم. ؛ ~ عام آشکارا، در حضور مردم. ؛ ~اعلی عالم بالا، جهان فرشتگان.
(مُ لْ لا) (اِ.) ۱- آخوند، باسواد. ۲- روحانی. ۳- مکتب دار، معلم. ؛ ~خور (کن.) چیزی که مورد سوءاستفاده کسی یا جمعی شود. ؛ ~ نصرالدین شخصیتی داستانی دارای رف تاری خنده دار و اغلب طنزآمیز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملا. [ م َ ] (از ع، ص ) پر : خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان آبی به ریق می خورد از ناودان برف . کمال الدین اسماعیل . - ملا شدن ؛ پر شدن : دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم ز ایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم . ناصرخسرو. روحانیان مثلث عطری بساختند وز عطرها مسدس عالم شده ملا. خاقانی . یک هفته ریخت چندان خون سباع کز خون هفتم زمین ملا شد بگرفت زآن ملالش . خاقانی . - ملا کردن ؛ پر کردن : قدحها ملا کن به من ده که من خود ز قوت آبشان برملا می گریزم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٨٩). ◄ (اِ) پری . ملأ. مقابل خلا (خلأ) : چاره نیست که بیرون عالم خلا بود یا ملا بود. (دانشنامه ص ١١٩). چو آنجا رسیدی سخن بسته شد ندانم برون زین خلا یا ملاست . ناصرخسرو. وگر گویی ملا باشد روا نبود که جسمی را نهایت نبود و غایت به سان جوهر اعلا. ناصرخسرو. و رجوع به ملأ شود. ◄ آشکارا. (غیاث ) (ناظم الاطباء) : نه همی فرصتیت باید جست گر خلا باشد ار ملا باشد. مسعودسعد. تا که باشد عارف اندر سال و ماه و روز و شب شاکر افضال تو اندر خلا و اندر ملا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ١٧). در خلا و ملا و سرا و ضرا ملازم درگاه جهان پناه بود. (تاریخ غازان، ص ٥٦). - برملا ؛ فاش . علی رؤس الاشهاد. (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). آشکارا. علنی : بوعبداﷲ پارسی برملا گفت خواجه ٔ بزرگ می گوید هرچند خداوند سلطان فرموده بود تا... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٠). یک روزبرملا خواجگان علی و عبدالرزاق پسران خواجه احمد حسن را سخنی چند سرد گفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٢). هم در این مجلس فرمود به نام سلطان منشور نبشتن ملکتهای موروث و مکتسب و آنچه به تازگی گیرد و برملا بخواند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٧٧). روز دیگر محمود به مظالم نشست و خیانت قاضی برملا بگفت . (سیاست نامه ). گر روز من ثنا کنمش برملا به نظم در شب همی به نثر دعا برملا کنم . مسعودسعد. تا مجمعی سازند و آن را برملا بخوانند. (کلیله و دمنه ). اندر این عالم غریبی زآن همی گردی ملول تا «ارحنا یا بلالت » گفت باید برملا. سنائی . واینک بنات فکرم مانده هنوز بکر از کس نهفته نیست حدیثی است برملا. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٢١). قدحها ملا کن به من ده که من خود ز قوت آبشان برملا می گریزم . خاقانی (چ سجادی ص ٢٨٩). خصمی کژدم بتر از اژدهاست کاین ز تو پنهان بود آن برملاست . نظامی . - بر ملا افتادن ؛ آشکارا شدن . علنی شدن . فاش شدن : رازم از پرده بر ملاافتاد چند شاید به صبر پنهان داشت . سعدی . مگو آنچه گر بر ملا اوفتد سخنگو از آن دربلا اوفتد. سعدی (بوستان ). رازش از پرده بر ملا افتاده . (گلستان ). جوابی مختصر که اگر بر ملا افتاد فتنه نباشد. (گلستان چ فروغی ص ٤١). یارب به لطف خویش گناهان مابپوش روزی که رازها فتد از پرده بر ملا. سعدی . - بر ملا شدن ؛ آشکار شدن . فاش شدن . - به ملا ؛ آشکارا. به عیان . علنی . علناً : فرض یزدان رابگذارد هرکس که کند خدمت خاصه ٔ سلطان به خلا و به ملا. مسعودسعد. از آن زمان که فروخواندم آن کتاب کریم همی سرایم یا ایهاالملأ بملا. خاقانی . - در ملا ؛ به آشکارا. آشکارا. علنی : یکرویه دوستم من و کم حرص مادحم هم راست در خلاام و هم پاک در ملا. مسعودسعد. چون به شاهین قضا انصاف سنجی گاه حکم جبرئیل از سدره گوید با ملایک در ملا... سنائی (دیوان چ مصفا ص ٣). ◄ گاهی عبارت از انجمن و محفل . (غیاث ). انجمن و محفل . (ناظم الاطباء). جمع. گروه مردم : تو بر سر ملا بستایی همی مرا من چون کنم ستایش تو بر سر ملا. امیرمعزی .
ملا. [ م ُل ْ لا ] (ص، اِ) مأخوذ از مولای تازی، لقب استاد و معلم خواه مرد باشد و یا زن . (ناظم الاطباء). این کلمه را صاحب تاج العروس گمان می کند ایرانیان از مولی ساخته اند. در ترکیه نیز آن را منلا گویند و شاید اصل هر دو مولی یا مولانا باشد. ابن بطوطه آرد: وکان معنا فی المرکب حاج من اهل الهند یسمی بخضر و یدعی مولانا لانه یحفظ القرآن و یحسن الکتابة. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معلم کُتّاب . معلم مکتب . استاد مکتبی . (یادداشت ایضاً). - ملا رفتن ؛ مکتب رفتن و سبق خواندن . (ناظم الاطباء). - امثال : ملا بیمارکن است ؛ بیهوده گوید که در تو آزار و نقاهتی است، تو تندرست و سالم باشی . مثل مأخوذ از حکایتی از مثنوی است . (امثال و حکم ص ١٧٣١). و رجوع به مثنوی چ علاءالدوله ص ٢٣١ و امثال و حکم ج ١ ص ٢١ ذیل مثل «آخوند نباشد درد و غم » شود. ◄ عالم . درس خوانده . فاضل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آدم درس خوانده و تحصیل کرده و باسواد. عوام ناس هرکس را که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ملا می خوانند و مردم باسواد آدمی را که تحصیلات عمیق داشته باشد ملا می گویند بعضی نیز معتقدند ملا کسی است که خواندن می داند و نوشتن نمی داند و خط ندارد، در مقابل میرزا که خط و سواد هر دو را دارد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ) : شیخ ابوالپشم مرد ملائی داشت در کنج مدرسه جائی . بهائی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ملا و فقیه و صوفی و دانشمند این جمله شدی ولیک آدم نشدی . ؟ (از امثال و حکم ص ١٧٣١). - ملا شدن ؛ سواد فراگرفتن . باسواد شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - امثال : ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل ؛ علم آموختن سهل باشد، فراگرفتن فرهنگ و ادب اصل و عمده است . (امثال و حکم ص ١٧٣١). ◄ لقب علمای دین . (ناظم الاطباء). آنکه علوم ادب و فقه و اصول داند. آخوند معمم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - امثال : نیم طبیب بلای جان، نیم ملا بلای ایمان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ لقب دانایان یهود و مجوس . نوعاً مردمان عمامه به سر را که عالم باشند، ملا گویند خواه مسلمان باشد و یا نباشد. (ناظم الاطباء). روحانیان دین یهود و زرتشت را مسلمانان ملا گویند: ملاپیناس . ملاحق نظر. ملافیروز (زرتشتی ). (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). ◄ گاه طلبه ها به مزاح در اول نامهای کتب درس درآورند: ملانصاب . ملا انموذج . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ملا. [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مَلاة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). رجوع به ملاة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
باسواد، تحصیلکرده، درسخوانده، عالم، فاضل آخوند، روحانی، شیخ مکتبدار (متضاد: امی، بیسواد، عامی)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی