ملاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ لّ) [ ع. ] (ص.) کشتی بان، ناخدا. ج. ملاحان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ لّ) [ ع. ] (ص.) کشتی بان، ناخدا. ج. ملاحان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملاح . [ م ُل ْ لا ] (ع ص ) نمکین و خوب صورت . ج، ملاحون . (منتهی الارب ) (ازآنندراج ) (ناظم الاطباء). رجل ملاح ؛ مرد خوب صورت وآن املح از ملیح است . ج، مُلاّحون . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) شوره گیاه . (منتهی الارب ). از شوره گیاهان است و گویند قاقلی است . مُلاّحة واحد آن است . (از اقرب الموارد). اندروطالیس یا قاقلی . (از تذکره ٔ داود ضریر انطاکی جزء اول ص ٣٣٢). اندروطالیس است و به لغت مغربی قاقلی است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). اندروصاقس . کشملخ . قاقلی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به اندروصاقس در همین لغت نامه شود.
ملاح . [ م َل ْلا ] (ع ص، اِ) کشتیبان . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کشتیبان و این مأخوذ از مَلح به معنی هردو بال طپیدن مرغ است . (غیاث ). ناوبان . ناویار. ناوکار. دریاورز. دریانورد. آب نورد. جاشو. بَحّار. صاری . نوتی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ملوان . (فرهنگستان ) : برو با سپاهت هم اندر شتاب چو کشتی که ملاح راند به آب . فردوسی . بدو گفت ملاح کای شهریار بدین ژرف دریا نیابی گذار. فردوسی . چو ملاح روی سکندر بدید بجست و سبک بادبان برکشید. فردوسی . در پادشا همچو دریا شمر پرستنده ملاح و کشتی هنر. فردوسی . مرد ملاح نیز اندک رو راند بر باد کشتی اندر ژو . عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). تو کشتیی که ز رعد و ز برق و باد ترا چو بنگریم شراع است و لنگر و ملاح . مسعودسعد. درو براند ملاح طبع هر روزی هزار کشتی بی بادبان و بی لنگر. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٣٩٢). شب چو کشتی بود و موجش لنگر و ملاح ماه گفتی آن کشتی سکون از جنبش لنگر گرفت . امیرمعزی . ملاحان به درگاه سلطان فریاد کردند که ای خداوند عالم، معیشت ما قومی درویشان از عبور این آب باشد. اگر از ما جوانی به انطاکیه رود پیر بازگردد. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ٣١). ملاح خرد به کشتی وهم در بحر دلش کران ندیده ست . خاقانی . بخت ملاح کشتی طرب است بخت فلاح کشته ٔ بطر است . خاقانی . او ینال تکین را ببست و مقود کشتی را به دست ملاح داد تا او را به لشکر سلطان سپرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٠٦). همچون سفینه ٔ شکسته که آب از رخنه های او درآید و میل رسوب کند تا در قعر بنشینداصلاح ملاح هیچ سود نکند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٩٨). ملک خواند ملاح را یک تنه روان گشت بی لشکر و بی بنه . نظامی . چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد. (گلستان ). یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هردوان را که به هریکی پنچاه دینارت دهم . ملاح در آب رفت . (گلستان ). ملاح بی مروت به خنده برگردید و گفت ... جوان را دل از طعنه ٔ ملاح به هم برآمد. (گلستان ). ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانید. (گلستان ). شد روان کشتی به رود نیل چون ملاح غیب بادبان از پرنیان زرنگارش درکشید. ابن یمین . - امثال : من کثرةالملاحین غَرِقَت السفینة . (قابوس نامه چ یوسفی ص ١٥١). نظیرِ خانه به دو کدبانو نارفته بماند. (قابوسنامه ایضاً ص ١٥٠). خانه ای را که دو کدبانوست خاک تا زانوست . آب انبار شلوغ کوزه ٔ بسیار می شکند. ماماکه دوتا شد سر بچه کج بیرون می آید. آشپز که دوتا شد آش یا شور است یا بیمزه . دیگ شراکت به جوش نیاید. (امثال و حکم ص ٢). و رجوع به ملاحبان شود. ◄ نمک فروش . (مهذب الاسماء). نمک فروش و شوره فروش یا صاحب نمک .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). فروشنده ٔنمک یا صاحب آن . (از اقرب الموارد). ◄ متعهد بر اصلاح و درستگی جوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).متعهد بر اصلاح و درستگی نهر. (ناظم الاطباء). متعهد نهر برای اصلاح دهانه ٔ آن . (از اقرب الموارد). ◄ به لغت اهالی مراکش، جایی که در آن یهودیان سکنی دارند. (ناظم الاطباء).
ملاح . [ م ِ ] (ع اِ) باد که کشتی بدان روان گردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ توبره . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). توبره و این لغتی هذلی است . (از اقرب الموارد). ◄ سرنیزه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ پوشش و آنچه بدان خود را پوشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
جاشو، دریانورد، کشتیبان، ملوان، ناخدا، ناوبان، ناوکار شناگر، سباح، آبورز
واژگان فارسی سره واژهدان
کشتیبان
ناخدا، ملوان، دریانورد، جاشو