ملتقط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملتقط. [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) برچیننده و بردارنده . (غیاث ) (آنندراج ). آنکه فراهم می آورد و گرد می کند از همه و آنکه می چیند و از زمین برمی گیرد. (ناظم الاطباء) : این مزاجت در جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط. مولوی . ◄ آنکه هجوم می کند بر چیزی بغتة. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به التقاط شود. ◄ رفوکننده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ آنکه لقطه را بیابد و بردارد. (فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ). و رجوع به لقطة شود.
ملتقط. [ م ُ ت َ ق َ ](ع ص ) برچیده شده و برداشته شده . (غیاث ) (آنندراج ). - طفل ملتقط ؛ طفلی که از سر راه بردارند. کودک سر راهی . لقیط. ◄ رفو کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ).