ملتمس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملتمس . [ م ُ ت َ م ِ ] (ع ص )جوینده ٔ چیزی . (آنندراج ). کسی که طلب می کند و می خواهد و درخواست کننده و آنکه درخواست می کند و استدعا می نماید و تمنا می کند. (ناظم الاطباء). خواستار. طالب . خواهشمند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بهر این بعضی صحابه از رسول ملتمس بودند مکر نفس غول . مولوی .
ملتمس . [ م ُ ت َ م َ ] (ع ص ) طلب شده و خواسته شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به التماس شود. ◄ (اِ) خواهش . درخواست . حاجت . تقاضا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آئینه ٔ صفا در روی ملتمس او کشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٧٦). سلطان بفرمود تا ملتمس او به اسعاف مقرون داشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٤٧). گفت فرصت تذکیر شمردن ندارم، ملتمس چیست . (لباب الالباب چ نفیسی ص ٥٢). قایدو بر وفق ملتمس او لشکری با وی فرستاد.(تاریخ غازان ص ٢٤). چون از این ورطه ٔ هائل فراغی روی نماید این ملتمس تمام کند. (تاریخ غازان ص ٧٢). جرعه ای ده که به میخانه ٔارباب کرم هرحریفی ز پی ملتمسی می آید. حافظ. نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس . حافظ.