ملس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملس . [ م ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ املس و ملساء. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). صاف و هموار.(از دزی ج ٢ ص ٦١٢). و رجوع به املس و ملساء شود.
ملس . [ م َ ل ِ ] (ع ص ) صاف و هموار. (از دزی ج ٢ ص ٦١٢).
ملس . [ م َ ] (ع مص ) راندن سخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ تند دویدن ماده شتر و جز آن . (از اقرب الموارد). ◄ آمیختن و درهم شدن تاریکی . (منتهی الارب ) (آنندراج ): ملس الظلام ؛ آمیخته گردید تاریکی شب . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نرم و تابان شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بیرون کشیدن خایه ٔ قچقار و رگهای آن را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد): ملس خصیتی الکبش ؛ بیرون کشید خایه های قچقار را. (ناظم الاطباء). ◄ نرم کردن کسی را به زبان خود. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مداهنه و تملق کردن . (از اقرب الموارد). ◄ عقب ماندن سریع. (از اقرب الموارد). ◄ رنده کردن . صاف وهموار کردن با رنده ٔ نجاری . (از دزی ج ٢ ص ٦١٢). ◄ (اِمص ) آمیختگی و اختلاط تاریکی و گویند: اتیته ملس الظلام . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).