ملک وار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملک وار. [ م َ ل ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) مانند پادشاهان . چون ملوک : گر همی خواهی بنشست ملک وار نشین ور همی تاختن آری به سوی خوبان تاز. منوچهری . نوازش کنانش ملک پیش خواند ملک وار بر کرسی زر نشاند. نظامی . سلیحی ملک وار ترتیب کرد به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد. نظامی .
ملک وار. [ م َ ل َ ] (ص مرکب، ق مرکب ) چون فرشته . مانند فرشتگان : بر مردمک دیده ٔ عشاق زنی گام هرگه که ملک وار خرامی به گذر بر. سنائی .