ملکوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- لکه دار.<BR>۲- کنایه از: بدنام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (ص.) ۱- لکه دار. ۲- کنایه از: بدنام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملکوک . [ م َ ] (ص ) نعت مفعولی منحوت از لک و لکه ٔ فارسی . لکه دار. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ کنایه از بدنام و بی آبرو. - ملکوک شدن عرض کسی ؛ بدنام شدن . بی آبرو شدن او. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ملکوک . [ م َ ] (ع ص ) به لاک سرخ کرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به لک رنگ کرده . (از اقرب الموارد). رجوع به لاک و لک شود.
مترادف و متضاد واژهدان
لکهدار آلوده بدنام، رسوا، مفتضح