ملیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملیح . [ ] (اِ) نوعی از عوسج است بزرگ برگ و سرخ . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (فهرست مخزن الادویه ).
ملیح . [ م َ ] (ع ص ) رجل ملیح ؛ مردی شیرین . ج، مِلاح، اَملاح . (مهذب الاسماء). مرد خوب صورت . (ناظم الاطباء). خوب صورت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دارای ملاحت . تأنیث آن ملیحة. ج، ملاح، املاح . (از اقرب الموارد). ◄ قبره . کاکلی . (از دزی ج ١ ص ٧). - ابوالملیح ؛ قبره و چکاوک . (ناظم الاطباء). ◄ آب نمکین . (منتهی الارب ) (آنندراج ): ماء ملیح ؛آب نمکین . ج، ملاح، املاح . (ناظم الاطباء). ضد عذب . (اقرب الموارد). ◄ سمک ملیح ؛ ماهی شور. (مهذب الاسماء). ماهی نمک زده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ماهی نمک سود. (ناظم الاطباء). ماهی نمک سود، یعنی قدیده شده . (از اقرب الموارد). ◄ قلیب ملیح ؛ چاه آب شور. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نمکین . نمک دار. (ازناظم الاطباء). نمکین . (غیاث ). باملاحت . بانمک . مجازاً شیرین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : پیر... به زبان فصیح و بیان ملیح این ابیات انشاد فرمود. (مقامات حمیدی چ اصفهان ص ١٩١). زبان را به الفاظ ملیح و سخنهای فصیح بگشاد، چنانکه همگنان متحیر ماندند. (تاریخ غازان ص ٤). - ملیح الکلام ؛ فصیح و زبان آور. (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب بعد شود. - ملیح المحاوره ؛ خوش بیان . شیرین سخن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ترکیب قبل شود. ◄ مجازاً ضد صبیح که سفیدلون باشد. (غیاث ). گندمگون . ◄ زیبا. خوب صورت . مطبوع و خوشنما و خوش آیند. (از ناظم الاطباء) : آخر نه گناهی است که من کردم و بس منظور ملیح دوست دارد همه کس . سعدی . - ملیح المنظر ؛ خوش نما. خوش منظر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): علیها هدب ذهبی اللون ملیح المنظر. (ابن البیطار یادداشت ایضاً). - ملیح صورت ؛ خوب صورت . زیبا. جمیل : در هر ناحیتی و ولایتی چیزی بود بدان ناحیت و ولایت منسوب، گویند حکمای یونان، و زرگران شهر حران ... ملیح صورتان بخارا، زیرکان و نقاشان چین ... (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ٢٨).