ممتلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممتلی ٔ. [ م ُ ت َ ل ِءْ ] (ع ص ) پرشده . (ناظم الاطباء). پر. آگنده . رجوع به امتلاء و ممتلی شود.
ممتلی . [ م ُ ت َ ] (از ع، ص ) پر. آگنده . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). پر. لبالب . آگنده . (از ناظم الاطباء). انباشته . مَلاَّن : اندر خریف دماغ از رطوبتهای فزونی ممتلی گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). خاصه اگر رگهای زیر زبان ممتلی و کشیده باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). شکم گرگان از جیفه ٔ کشتگان ممتلی شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). - ممتلی شدن ؛ پر شدن . لبالب و انباشته شدن : مدتی غوغای این سودا در و بام دماغ دزد فروگرفته بود و وعای ضمیرش از این اندیشه ممتلی شده ... (مرزبان نامه ص ١١٢). - ممتلی کردن ؛ پر کردن . آکنده ساختن : بسیار خوردن شراب دماغ را و عصبها را ممتلی کند و باشد که اندر معده ترش گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ ماه چون تمام دائره اش روشن باشد، چنانکه در شب چهارده و پانزده . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ توده شده . ◄ سیر. (ناظم الاطباء).