ممدوح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممدوح . [ م َ ] (ع ص ) ستوده شده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بستوده . ستوده . (دهار). ◄ آنکه او را به شعر ستایش کرده اند. آنکه او را شاعر در شعرش ثنا گفته است . مقابل مذموم : در هر زبان به دانش ممدوح در هر دلی به جود محبب . مسعودسعد. همه لطفی و همه همتی و پاک خرد چون تو ممدوحی و من جای دگر، اینت خری . سنائی (دیوان ص ٣٣١). ز معشوق نیکو و ممدوح نیک غزلگو شد و مدح خوان عنصری . خاقانی . ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق . (گلستان ). ◄ (اصطلاح حدیث ) در اصطلاح علم حدیث فقط اِشعار به مدح راوی دارد بی آنکه وثاقت یا امامی بودن او را رساند.