ممر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممر. [ م ُ م ِرر ] (ع ص ) آنکه شتر جوان سرکش را غافل ساخته دم وی را بگیرد و پای خود را بر زمین خلاند که اگر شتر گریزد او را کشیده نبرد یعنی نتواند ببرد. (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ طناب و ریسمان استوار تافته . (ناظم الاطباء). رجوع به مُمَرّ شود. ◄ تلخ و تلخ شده . (ناظم الاطباء). ممرة.
ممر. [ م َ م َرر ] (ع مص ) گذشتن و مرور کردن . (ناظم الاطباء). گذشتن . (آنندراج ). بشدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِمص ) گذر. عبور : نیکو ثمر شو ایراک مردم بجز ثمر نیست آن راکه در دماغش مر دیو را ممر نیست . ناصرخسرو. خورشید رنگ و فعل شهاب است بهر آنک در مرغزار چون فلک او را بود ممر. مسعودسعد. - ممر داشتن ؛ گذر داشتن . گذشتن . عبور داشتن . همیشه تا به زمین بر نسیم راه دهد همیشه تا به فلک بر قمر ممر دارد. مسعودسعد. ◄ (اِ) جای گذشتن . (غیاث اللغات ). جای گذشتن و راه گذشتن . (آنندراج ). جای گذشتن و موضع مرور. (ناظم الاطباء). گذرگاه . (دهار). راه . (مهذب الاسماء). گذار. راه و معبر و جای عبور و گذرگاه . (ناظم الاطباء) : در حال جنابت ممر ایشان در مسجد می بود. (کشف الاسرار ج ٢ ص ٥١٧). روزی بر سبیل تنزه و تفکه برممر شاهراهی طارمی دید. (سندبادنامه ص ١٧٩). تو چراغی نهاده در ره باد خانه ای در ممر سیلابی . سعدی . ◄ گذار نهر و مجرای آب . (ناظم الاطباء). ◄ طریق و راه و محل تحصیل درآمد: مبلغی کلی از این ممر به حصول پیوست . (یادداشت مرحوم دهخدا). - انتقال ممر ؛ تحویل ممر. قران میانه . گرد آمدن دو ستاره در برجی (خاصه زحل و مشتری ) قران کوچک است و دوازده برج به چهار مثلث بود واین دو ستاره در هر مثلثی دوازده بار قران کنند، آنگاه از آن مثلث برخیزند به مثلث دیگر قران کنند و خاستن از مثلثی به مثلثی دیگر به دویست و چهل سال بود و آن را قران میانه خوانند و نیز انتقال ممر گویند وتحویل ممر. (التفهیم ص ٢٠٨). - تحویل ممر ؛ انتقال ممر. - ممرروزی ؛ محل ارتزاق . - ممر معاش ؛ جایی که از آن وجه زندگی به دست آید. محل گذران . ◄ پل . جسر. ◄ پایاب . ◄ اجل ومرگ . (ناظم الاطباء).
ممر. [ م َ م َ ] (اِ) در زبان کودکان، شرم دختربچه . (یادداشت مرحوم دهخدا). در تداول اطفال، آلت تناسلی دختر خردسال .