ممسوح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممسوح . [ م َ ] (ع اِ) رخسار. (منتهی الارب )(آنندراج ). روی و رخسار. (ناظم الاطباء). ◄ عرق و خوی . ◄ (ص ) دستار درشت . ◄ ممسح ؛ بسیار دروغگوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ آنکه چشم و حاجب ندارد.آنکه روی او برابر و مالیده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه نصف روی وی برابر و مالیده باشد یعنی در آن چشم و ابرو نبود. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ درم ساده ٔ بی نقش . ◄ مالیده به روغن و مانند آن . ◄ متبرک آفریده . ◄ شوم آفریده شده . (منتهی الارب ). زشت و مشؤوم و خلقتش دیگرگون شده . (از اقرب الموارد). ◄ مرد بسیار سیر و سفر. (منتهی الارب ). کثیرالسیاحه . (ترجمه ٔ ترکی قاموس ). مسیح . (منتهی الارب ). ◄ یاقوت یا لعل ممسوح ؛ آن است که آن را بشکل مدور یا مربع یا مسدس یا مکعب تراشیده باشند و اگر در شکل آن تصرفی نکرده باشند عجمی گویند. (جواهرنامه ) : در میان تحف لعلی ممسوح که او را از آباء و اجداد فتوح رسیده بود... (جهانگشای جوینی ).
ممسوح . [ م َ ] (ع ص ) مسح شده . دست مالیده شده . (ناظم الاطباء). ◄ ساده کرده . (مهذب الاسماء). ◄ آنکه عورت جای (شرمگاه ) او هموار و برابر است با سایر بدن و ندانند که مرد است یا زن . مجبوب . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بسیار باشد که بسبب این ریشها قضیب را گر خایه را بباید برید و مردم را خصی باید کرد یا مجبوب و یا ممسوح . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).