مملوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مملوک . [ م َ ] (اِخ ) سلاطین مملوک یا ممالیک، وارثان ایوبیان در مصر و شام بودند و به دو دسته تقسیم می شوند: یکی سلاطین مملوک بحری و دیگر سلاطین مملوک برجی . رجوع به کتاب سلسله های اسلامی از کلیفورد ادموند بوسورث و رجوع به ممالیک در همین لغت نامه شود.
مملوک . [ م َ ] (ع ص، اِ) بنده و ملک کرده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بنده . (غیاث اللغات ). بنده ٔ درم خریده . (دهار). غلام . برده . مولی . زرخرید. درم خرید. بنده ٔ زرخرید. رقبه . عبد. اصطلاحاً بندگان سپید را مملوک و بندگان سیاه را عبد می گفتند. (یادداشت مرحوم دهخدا). نسمة. عبدل . مربوب . ج، ممالیک . (منتهی الارب ) : ضرب اﷲمثلاً عبداً مملوکاً لایقدر علی شی ٔ. (قرآن ٧٥/١٦). تویی مملوک و هم مالک تویی مفضول و هم فاضل تویی معمول و هم عادل تویی بهرام و هم کیوان . ناصرخسرو. ای شش جهت از بلند و پستی مملوک ْ ترا به زیردستی . نظامی . به مملوکی خطی دادم مسلسل به توقیع قزلشاهی مسجل . نظامی . که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند اسباب و املاک و سیم . سعدی (بوستان ). احوص را مملوکی بود دعوی می کرد که از عرب است . (تاریخ قم ص ٢٥٦). ◄ آنچه در تصرف و تملک کسی است . مایملک : مملوک و مقدور خویش در مصالح و مناحج او بذل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٦٤). اگر همه عمر بشکر آن نعم و قضاء حق آن قیام نمایم و مملوک و موجود خویش در مصالح آن جانب صرف کنیم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨٧). ◄ نیک خمیر شده . (ناظم الاطباء).آرد نیک خمیر شده . (یادداشت مرحوم دهخدا).