ممیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ممیز. [ م ُ م َی ْ ی ِ ] (ع ص، اِ) تمیزکننده و جداکننده خوب را از زشت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). تمیزدهنده و جداکننده . بافراست و زیرک و دانا و فرق گذارنده . (ناظم الاطباء) : دل است و جان ممیز آدمی را کز این دو یافت بیشی و کمی را. ناصرخسرو. هرچند بیشمار مر او را فن است خوار است سوی مرد ممیز فنش . ناصرخسرو. نیست بازی با ممیزخاصه او که بود تمییز و عقلش غیب گو. مولوی . ◄ بررسی کننده ٔ محصول ملکی یا املاکی برای تعیین مقدار آن . آنکه تمیز ارتفاع مزرعه کند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ مأمورتشخیص مالیات . آنکه در ناحیتی از نواحی مالیاتی حسب موازین قانونی به تشخیص و مطالبه و وصول مالیات مأمور است . آنکه مقدار خراج معلوم دارد. - سرممیز ؛ آنکه به کار چند ممیز نظارت دارد و حسب موازین قانونی در قسمتی از امور مالیاتی واجرای مقررات مربوط به تشخیص و وصول مالیات وظایفی برعهده دارد. - کمک ممیز ؛ آنکه زیر دست ممیز و حسب دستور او به امور مالیاتی پردازد. - ممیز کل ؛ آنکه بر چند حوزه ٔ مالیاتی و اعمال ممیزان و سرممیزان و کمک ممیزان نظارت دارد و وظایفی حسب موازین قانونی به عهده ٔ اوست . ◄ بلیطفروش و مفتش بلیط در واگنها و جز آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ ویرگول . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ در ریاضیات خط کوتاه موربی است بدین شکل (/) که معمولاً در کسر اعشاری برای جدا کردن اعداد صحیح از اعداد کسری و اعشاری به کار می رود. رقم اول از سمت راست بعد از ممیز نماینده ٔ یک دهم ها و عدد دوم نماینده یک صدم ها است، مثلاً ١/٢٣ که خوانده می شود یک عدد صحیح و بیست و سه صدم (عدد دو مرتبه ٔ دهم و سه مرتبه ٔ صدم را نشان می دهد). نیز برای نشان دادن درصدبه کار رود با صفرهایی در بالا و پائین آن بدین شکل % مثلاً ٥% خوانده می شود پنج درصد.
ممیز. [ م ُ م َی ْ ی َ ] (ع ص ) تمیز داده شده و تشخیص داده شده . (ناظم الاطباء) : آدمیان را به فضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر حیوانات ممیز گردانید. (کلیله و دمنه ).اهل پارس ممیزند به شجاعت و دلیری . (نامه ٔ تنسر). ز ابنای روزگار بخوبی ممیزی چون در میان لشکر منصور رایتی . سعدی .