واژه جو

مناکدت

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مناکدت . [ م ُ ک َ / ک ِ دَ ] (از ع، اِمص ) مناکدة. رجوع به مناکدة شود. - مناکدت کردن ؛ سخت گرفتن . تنگ گرفتن . سختگیری کردن : روزگار در تیسیر مراد او مناکرت و مناکدت می کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٩٢). رجوع به مناکدة شود.

معنی مناکدت | واژه جو