منفوخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منفوخ . [ م َ ] (ع ص ) دمیده شده . (ناظم الاطباء). بادکرده . آماسیده . نفخ کرده . - منفوخ شدن ؛ باد کردن . آماسیدن . نفخ کردن : زهار و تهی گاه هر دو منفوخ شود و برآید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ کلان شکم . ◄ فربه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ترسو. جبان . (از اقرب الموارد).