منقشع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منقشع.[ م ُ ق َ ش ِ ] (ع ص ) ابر گشاده و پراکنده . (آنندراج ). ابر پراکنده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). - منقشع شدن ؛ از هم شکافتن . از هم پاشیدن : عارض آن عارضه منقشع شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٨٥). - منقشع گردیدن ؛ پراکنده شدن . متلاشی شدن : گاه گاه منفرج و منقشع می گردد و به طریق وجد دل از لمعان آن نور ذوق می یابد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٧٥). ◄ اندوه برطرف شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).