منقط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منقط. [ م ُ ن َق ْ ق َ ] (ع ص ) نقطه گذارده و منقوط. ◄ نقطه دار. (ناظم الاطباء). بانقطه . نقطه نقطه . خال خال . خالدار. نقطه دار. (یادداشت مرحوم دهخدا). دارای نقطه ها : گر ماه در لباس کبود منقط است تو شاه در قبای نسیج مغرقی . عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ٥١٣). زلف تو داود دیگراست که دارد عاج منقط به زیر ساج معقد. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ١٨٧). ببین چون ره صید مجروح، راهم منقط ز بس قطره های مقطر. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ١٤٣). منقط از شرر گام او هوا به شهاب منقش از اثر نعل او زمین به هلال . عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ١ص ٢٤٢). از اشکشان چو سیب گذرها منقطش وز بوسه چون ترنج حجرها مجدرش . خاقانی . از شقه ٔ اخضر آسمان و شعر منقط اختران ... برتر آید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٤٠٤). شاهین که امیر سلاح دیگر جوارح الطیور بود کلاه زرکشیده در سرکشیده و قزاگند منقط مکوکب پوشیده . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٢٨٥). - چرخ منقط؛ آسمان پرنقطه از ستاره ها : زخمه گه چرخ منقط مباش از خط این دایره در خط مباش . نظامی . - مکان منقط ؛ جای خجکدارگردیده از گیاه پاره ها. (ناظم الاطباء). - منقط شدن ؛ نقطه دار شدن : روح بی جسمش معذب شد به زندان سقر جسم بی روحش منقط شد به دندان کلاب . امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ٦٧). - منقط گردانیدن ؛ نقطه دار گردانیدن : سیلاب سیلان عرق فراش را چون لگن منقط گردانیده . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٠٩).