منقل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منقل . [ م ُ ق َ ] (ع ص ) کفش نیک ساخته . ◄ گوسپندی که از علف زاری به علف زاری رود. ◄ بیان کرده شده و تقریرشده . (ناظم الاطباء).
منقل . [ م ِ ق َ ] (ع ص ) اسب سریع زودزود بردارنده قوائم را. مِنقال . ج، مَناقِل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اسبی که در رفتار زود به زود دست وپا را بردارد. ج، مناقل . (ناظم الاطباء). اسبی که دست و پا را تند بردارد. مُناقِل . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ابزاری که بدان آتش و یا هر چیزی را نقل دهند. (ناظم الاطباء). زنبر. (مهذب الأسماء).
منقل . [م َ ق َ ] (ع اِ) راه در کوه . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). ◄ پای افزار. (مهذب الأسماء). موزه و نعل کهنه ٔ درپی کرده . (منتهی الارب ). موزه و کفش کهنه ٔ درپی کرده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). ◄ راه کوتاه . (از اقرب الموارد). ◄ کانون آتش و این مولده است . (از محیطالمحیط). آتشدان . مجمر و کولخ و تفکده . (ناظم الاطباء). انگشت دان که آن را مجمر نیز گویند، در کشف به ضم اول و سوم . (غیاث ) (آنندراج ). آتشدان فلزین از قبیل آهن یا برنج و غیره . (یادداشت مرحوم دهخدا) : تا در زمانه چون مه کانون کشد سپاه در تابخانه موسم کانون و منقل است . امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ١٠٣). گلبنی بررویداکنون در میان خانه ها بیخ او در منقل و کانون و شاخ اندر اثیر. امیر معزی (ایضاً ص ٢١٩). اثیر است و اخضر به بزم تو امشب یکی تف منقل دگر موج ساغر. خاقانی . زآن مربع نهند منقل را تا مثلث در آذر اندازند. خاقانی . منقل برآر چون دل عاشق که حجره را رنگ سرشک عاشق شیدا برافکند. خاقانی . مجلس دو آتش داده بر این از حجر وآن از شجر این کرده منقل را مقر آن جام را جا داشته . خاقانی . نبیذ خوشگوار و عشرت خوش نهاده منقل زرین پرآتش . نظامی . سینه ٔ پرآتش مرا چون منقل است کشت کامل گشت و وقت منجل است . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٤١٣). اوان منقل آتش گذشت و خانه ٔ گرم زمان برکه ٔ آب است و صفحه ٔ ایوان . سعدی . چو آتش درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز. سعدی . - قُبُل منقل ؛ لوازم . اثاثه . افزار و آلات . گویا اصلاً قسمتی از لوازم و اثاثه و زین وبرگ الاغ است . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ) : یابویی که علاوه بر من، قبل منقل و آبداری و خرت و پرت من هم در ترک بندیش بود. (ترجمه ٔ حاجی بابای اصفهانی چ تهران ص ١٢). - امثال : ای فلک ! به همه منقل دادی به ما کلک . عامه درموقع غبطه یا رشک به مزاح بدین جمله از ناسازگاری بخت شکایت کنند. (امثال و حکم ج ١ ص ٣٢٨).