منهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منهل . [ م َ هََ ] (ع اِ) آبخور و نخست آبخوردن و جای آب خوردن . یقال : منهل بنی فلان ؛ ای مشربهم و موضع نهلهم . (منتهی الارب ). آبشخور و جائی که در آن آب خورند و گویند چشمه ای آب که شتران را از چراگاهها بدانجا بازگردانند. ج، مَناهِل . (از اقرب الموارد). جای آب خوردن . (دهار). آبشخور. ج، مناهل . (مهذب الأسماء). چشمه در چراگاه و صحرا که مردم و بهائم از آن آب نوشند و این مأخوذ از نهل است که به معنی سیراب شدن باشد. (غیاث ) (آنندراج ). مشرب . مشرع . آبخور. آبشخور. شریعة. ورد. مورد. (یادداشت مرحوم دهخدا). آبخور و چشمه ای در چراگاه که شتران از آن آب می خورند، و هر جایی که در آن آبخور باشد. ج، مناهل . (ناظم الاطباء) : راغها را کمال نعمت حق بسته در سبزه دامن منهل . ابوالفرج رونی . شیر با آهو از یک منهل آب میخورد و کبک با شاهین در یک مرقد خواب می کند. (عقدالعلی ). از منبع عدل و منهل فضل او زلال نوال چشند. (سندبادنامه ص ٦). پرتو شیخ آمد و منهل ز شیخ قبض و شادی نز مریدان بل ز شیخ . مولوی . ◄ منزل یا منزل دشت . (منتهی الارب ). منزل و جایی در بیابان که دارای آب باشد و مسافرین در آن منزل میکنند. (ناظم الاطباء).به منازل دشت ها و بیابانهایی اطلاق می گردد که بر کنار راه مسافران قرار دارد و در آنها آب یافت میشود. (از اقرب الموارد).
منهل . [ م َ هََ ] (ع مص ) رجوع به نهل شود.
منهل . [ م ِ هََ ] (ع اِ) گور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گور و قبر. (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) مرد بینهایت در سخاوت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به منهال شود.