منهمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منهمر. [ م ُ هََ م ِ ] (ع ص ) آب ریزان . (آنندراج ). آب و یااشک روان گردیده و ریخته شده . (ناظم الاطباء) : ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر. (قرآن ١١/٥٤). کرده به ماء منهمر ویران غدیر منغمر الا به امر قدقدر نتوان چنان کردن عمل . لامعی . ملک قطب الدین از آنجا بازگشت و چون سیل منحدر و قطر منهمر روز در شب می پیوست . (جهانگشای جوینی ). ◄ بنای شکسته و ویران شده . (ناظم الاطباء). شکسته و ویران شده . (یادداشت مرحوم دهخدا). بنای ویران شده . (از اقرب الموارد). ◄ شاخه و برگ فروریخته . (ناظم الاطباء). فروافتاده چون برگ از درخت . (یادداشت مرحوم دهخدا). درخت برگ فروریخته . (از اقرب الموارد).