منیژه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منیژه . [ م َ ژَ / ژِ ] (اِخ ) یا منیجه که نام دختر افراسیاب باشد و بیژن پسر گیو به او عاشق بود. (برهان ) (جهانگیری ) (غیاث ). دختر افراسیاب . (فرهنگ رشیدی ). نام دختر افراسیاب که بیژن پسر گیو بر او عاشق شد و منیژه او را به خانه ٔ خود برد و افراسیاب باخبر گشته منیژه را اخراج از شهر کرد و بیژن را محبوس کرده و در سیاهچال انداخت و رستم رفته او را از چاه بیرون آورد... (انجمن آرا) (آنندراج ) : منیژه کجا دخت افراسیاب درخشان کند باغ چون آفتاب . فردوسی . منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم آفتاب . فردوسی . ثریا چون منیژه بر سر چاه دو چشم من بر او چون چشم بیژن . منوچهری . خروش رعد پس از نور برق پنداری همی ز عشق منیژه فغان کندبیژن . لامعی گرگانی . چون روی منیژه شد گل سوری سوسن به مثل چو خنجر بیژن . ناصرخسرو. زیبد منیژه خادمه ٔ بانوان چنانک افراسیاب نیزه کش اخستان اوست . خاقانی .