مهاجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ جِ) [ ع. ] (اِفا.) هجرت کننده آن که از وطن خود هجرت کرده در جایی دیگر مسکن گیرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ جِ) [ ع. ] (اِفا.) هجرت کننده آن که از وطن خود هجرت کرده در جایی دیگر مسکن گیرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهاجر. [ م َ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ هجر. (ناظم الاطباء). مواضع و جایگاههای هجرت . (از اقرب الموارد). ◄ فحش و سخنهای زشت . (ناظم الاطباء).
مهاجر. [ م ُ ج ِ ] (اِخ ) لقب رجالی محمدبن ابراهیم است . (ریحانة الادب ). رجوع به محمدبن ابراهیم شود.
مهاجر. [ م ُ ج ِ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. والی یمامه بود در روزگار ابوبکر. (از عیون الاخبار ج ١ ص ١٧٧).
مترادف و متضاد واژهدان
رحیل، کوچنده، کوچکننده، کوچگر، هجرتکننده، مسافر (متضاد: مقیمصفت) اشغالگر، حملهور، متهاجم، یورشگر خشونتطلب (متضاد: مدافع)
واژگان فارسی سره واژهدان
کوچنده، دور از میهن، خانه رها، بوم رها