مهتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهتر. [ م ِ ت َ ] (ص تفضیلی )بزرگتر. با مقام و منزلت و مرتبت برتر : چو شاه تو بردر مرا کهترند تو را کمترین چاکران مهترند. فردوسی . چنین چیزها از وی [خواجه ] آموختندی که مهذب تر و مهترتر روزگار بود. (تاریخ بیهقی ). خنک آنکس را کو چاکر چاکرت بود چاکر چاکرت از میر خراسان مهتر. ؟ (از لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ بزرگتر به سال . (ناظم الاطباء). سالخورده تر : به کهتردهم یا به مهتر پسر که باشد به شاهی سزاوارتر. فردوسی . برادر تو دانی که کهتر بود فزون تر بر او مهر مهتر بود. فردوسی . برادر دو بودش دو فرخ همال از او هر دو آزاده مهتر به سال . فردوسی . به مهتر پسر داد بلخ و هری فرستاد بر هر سوئی لشکری . فردوسی . نهانی بدو گفت مهتر پسر که از ما که بود ای پدر تاجور. فردوسی . که ارجاسب را بود مهتر پسر به خورشید تابان برآورده سر. فردوسی . بگفتم که تو بازگو مر مرا اگر مهتری یا که می کهتری . نجیبی . برادر مهتر ایشان [ فرزندان ] روی به تجارت آورده سفری دوردست اختیار کرد. (کلیله و دمنه ). ◄ بزرگ . کلان . بزرگ به جثه : ز دست دگر شیر مهتر ز گاو که با چنگ ایشان نبد توش و تاو. فردوسی . یکی پیشرو بود مهتر ز پیل به سر بر سرون داشت همرنگ نیل . فردوسی . در اول ماه جمادی الاَّخر به سال چهارصد و نودونه در آسمان علامتی پدید آمد هر شبی نماز شام پدید آمدی تا نیم شب یا زیادت چون ستونی یا مهتر از روی زمین تابه کبد آسمان . (تاریخ سیستان ). نه هرچه به قامت مهتر به قیمت بهتر. (گلستان سعدی ). ◄ بزرگ به مقدار و وسعت یا گنجایش . فراخ تر. وسیعتر. کلان تر : شهری است با هوای تن درست ... و از جیرفت مهتر است . (حدود العالم ). خدای در سر او همتی نهاد بزرگ از آسمان و زمین مهتر و فزون صد راه . فرخی . مهتر بودخزانه ٔ زر تو از خزر بهتر بود قمطره ٔ عود تو از قمار. منوچهری . میگویند کی به هزار گام شیراز مهتر بوده ست [ از اصفهان ]. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٢). ◄ رئیس و سردار قوم . (آنندراج ). رئیس و سردار و امیر و بزرگ و حاکم و فرمانروا. (ناظم الاطباء). ابن حلا. اوزن . تبن . جبهه . جحجح . جحجاح . جخب . رأب . رت . رئیس . ریس . روق . صمد. صیابه . عبقری . عراعر. عصفور. علم . علود. عمود. عمیثل . عیر. عین . غرة. غطراف . غطریف . قرم . قرن . قرهب . قریع. قمقام . قیل . کوثر. مجلجل . مخراق . مخط. مراس . مشوذ. معصب . مغذمر. مقارع . مقرم . مقروع . مقول . ملحلح . ناب . وجه . وحی . هامه . (منتهی الارب ). سید. سری . (دهار). عریف . (زمخشری ). مولا. مولی . خواجه . صاحب . حلاحل . عمید. زعیم . صندید. همام . نقیب . رأس . بدر. سر. سرور.قرم . ساند. اسود. غطریف . غرنیق . ثور. اسن . بزرگ . آقا. گردن . (از یادداشت مؤلف ) : مهتران جهان همه مردند مرگ راسر همه فروکردند. رودکی . مهترا بارخدایا ملک بغدادا سده ٔ سی ویکم بر تو مبارک بادا. ابوالعباس ربنجنی . چون تبت خاقان بمیرد و از آن قبیله هیچکس نماند یکی را از این اجایل، مهتر کنند. (حدود العالم ). و هر قبیله ای از ایشان را مهتری بود از ناسازندگی با هم . (حدود العالم ). کوفجان هفت گروهند و هر گروهی را مهتری است . (حدود العالم ). چو مهترشدی کار هشیار کن ندانی تو داننده را یار کن . فردوسی . همه روزه با دخت قیصر بدی هم او بر شبستانش مهتر بدی . فردوسی . همه مهتران خواندند آفرین بر آن پرهنر شهریار زمین . فردوسی . گر خوار شدم سوی بت خویش رواباد اندی که بر مهتر خود خوار نیم خوار. عماره (از صحاح الفرس ). گوید که منم مهتر بازار نمدها بس کاج خورد مهتر بازار و زبگر. منجیک . ای زن تو روسپی این شهر را دروازه نیست نه به هر شهری مرا از مهتران پروازه نیست . مرصعی . چون او نبوده اند اگرچند آمدند چندین هزار مهتر و چندین هزار شیر. فرخی . مهتران هفت کشور کهتران صاحبند هرکسی کو کهتر صاحب بود مهتر شود. فرخی . امیر عادل داناترین خداوند است بزرگوارترین مهتر و مهین سالار. فرخی . بدان راهداران جوینده کام یکی مهتری بد دیانوش نام . عنصری . مهتر ز همه خلق جهان او به دو کوچک مهتر به دو کوچک به دل است و به زبان است . منوچهری . کهتر اندرخدمتت والاتر از مهتر شود شاعر اندر مدحتت والاتر از شاعر شود. منوچهری . همواره باش مهتر و می باش جاودان مه باش جاودانه و همواره باش حی . منوچهری . شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده ست گیتی بگرفته ست و بخورده ست و بداده ست . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٥٢). سپاه به سیستان بازگشتند و بر خویش مهتر کردند سعیدبن قشم السعدی . (تاریخ سیستان ). داند که دو مهتر بازگذشته بسی رنج بر خاطرهای پاکیزه ٔ خویش نهادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٢). امیر رسولان و نامه ها پیوسته کرد و به ما دست زد... ما او را اجابت کردیم که روا نداریم که مهتری درخواهد که با ما دوستی پیوندد و ما او را باززنیم . (تاریخ بیهقی ص ١٣٢). از در عبداﷲ علی فرودآمد و به خانه رفت و مهتران و اعیان آمدن گرفتند. چندان نقدو غلام و جامه و نثار آوردند که مانند آن هیچ وزیری را ندیده بودند. (تاریخ بیهقی ص ١٥٢). مهتر خویش را حقیر کند سوی دانا دبیر با تقصیر. ناصرخسرو. وین خردمند سخنران زآن سپس مهتر و سالار هر دو لشکر است . ناصرخسرو. بر دین خلق مهتر گشتندی این گروه بومسلم ار نبودی و آن شورو آن چلب . ناصرخسرو. برادران را حسد بسیار شد چون تعبیر خواب می دانستند و معلوم ایشان شد که او مهتر خواهد شد. (قصص الانبیاء ص ٦١). قوله تعالی : و خلق الجان من مارج من نار؛ یعنی آن زبانه ٔ آتش و مهتر این فرشتگان ابلیس و نام آن به زبان عبرانی و سریانی عزازیل گفتند. (قصص الانبیاء ص ١٧). گفت ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگوارتر از آن است که آن را آمرزش توان کرد. (نوروزنامه ). قرب هفتادهزار مرد بساخت وسوی یمن فرستاد با مهتران نامداران . (مجمل التواریخ و القصص ). چون نامه به باذان رسید دو مهتر سخن گوی را سوی مدینه فرستاد بدین کار. (مجمل التواریخ و القصص ). تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جَلد و دکاندار. سنائی . هیچ مشاطه ای جمال عفو... مهتران را چون زشتی جرم ... کهتران نیست . (کلیله و دمنه ). گر کسی بی عدل و فضل و بذل مهتر گرددی مهتری کردن به غایت سهل و آسان باشدی . ادیب صابر. بدین نشان نتوان یافت مهتری الا نظام دین محمد محمدبن عمر. سوزنی . کهتری را که تو تمکینش دهی عامه گوید که ز مهتر چه کم است . خاقانی . مهتر ارچه بزند بنوازد که یکی لا و هزارش نعم است . خاقانی . مهتر آن به که درشت است نه نرم که درشتی صفت فحل رم است . خاقانی . عیار شعر من اکنون عیان تواند شد که رای روشن آن مهتر است معیارم . خاقانی . هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد. سعدی (گلستان ). پند است خطاب مهتران وآنگه بند چون پند دهند و نشنوی بند نهند. سعدی (گلستان ). فرمودند آن کس مهتر خضر بود علیه السلام . (انیس الطالبین ص ١٥٩). این گفتی صدر مهتران جوی و آن گفتی مدح خسروان گوی . جامی . کهتران مهتران شوند به عمر کس نزاده ست مهتر از مادر. وصفی کرمانی . اقرام ؛ مهتر گردانیدن . تبن ؛ مهتر جوانمرد و شریف . جاثلیق ؛ مهتر ترسایان . جبل ؛ مهتر قوم و دانشمند آنها. جثامة؛ مهتر حلیم . جحفل ؛ مهتر جوانمرد. حجل ؛ مهتر زنبوران عسل . خراطیم القوم ؛ مهتران قوم . خضارم ؛ مهتر بردبار. خضرم ؛ مهتر بردبار. خضم ؛ مهتر بردبار بسیارعطا. خندید؛ مهتر بردبار. دعامة؛ مهتر قوم که بر وی تکیه کنند در کارها. صبی ؛ مهتر گرامی . صندد؛ مهتر پردل . صندید؛ مهتر دلاور. صهمیم ؛ مهتر شریف . ضیت ؛ مهتر گرامی . قس ؛ مهتر ترسایان . قسیس ؛ مهتر ترسایان . مدافع؛مهتر غیرمزاحم . هامةالقوم ؛ مهتر و رئیس قوم . هلقم ؛ مهتر سطبراندام ضخم خداوند شتران . تعمیم ؛ مهتر گردانیدن . تعصیب ؛ مهتر گردانیدن . قمقلة؛ مهتر گردیدن . (ازمنتهی الارب ). - مهترپرست ؛ آنکه بزرگ و سرور قوم را می پرستد. فرمانبردار. مطیع : برفتند هردو به جای نشست خود و نامداران مهترپرست . فردوسی . - ◄ خادم . خدمتگار مخصوص : چنین داد پاسخ که مهترپرست چو یازد به جان جهاندار دست . فردوسی . کسانی که اندر شبستان بدند هشیوار و مهترپرستان بدند. فردوسی . - مهتر دبیر ؛ دبیر بزرگ : بیامد هم آنگاه مهتر دبیر که رفته ست بیگاه دوش اردشیر. فردوسی . - مهتردل ؛ آن که دل بزرگ دارد. آن که سعه ٔ صدر دارد. بزرگوار : شاعر و مهتردل است و زیرک و والا رودکی دیگراست و نصرِ بِن احمد. منوچهری . - مهترِ دِه ؛ کدخدا. دهخدا : مرا پارسائی بیاورد خرد بدین پرهنر مهتر ده سپرد. فردوسی . نهانی به پالیزبان گفت شاه که از مهتر ده گل مهر خواه . فردوسی . نگویم که جز مهتر ده بدم . فردوسی . ره به تو یابند و تو ره ده نه ای مهتر ده خود تو و در ده نه ای . نظامی . - مهترزاده ؛ بزرگ زاده . آن که از نژاد بزرگان است . اصیل : بوسهل حمدوی آن مهترزاده ٔ زیبا که پدرش خدمت کرده وزراء بزرگ را و امروز عزیزاً و مکرماً برجای است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٩). ز مهترزادگان ماه پیکر بود در خدمتش هفتاد دختر. نظامی . - مهترشناس ؛ آنکه بزرگان را شناسد و ارزش آنان را داند. فرمانبر. سپاسدار : یکی بنده بد شاه را ناسپاس نه مهترشناس و نه یزدان شناس . فردوسی . - مهتر عالم ؛ مراد پیغمبر اسلام (ص ) است : ابی بن کعب از مهتر عالم سؤال کرد که آفتاب چگونه خواهد شد. (قصص الانبیاء ص ١٦). - مهتر کردن ؛ بزرگ کردن . سروری دادن . تسوید : بر طبع نبات و جانور پاک ای پور تو را که کرد مهتر. ناصرخسرو. - مهترمنش ؛ بزرگ منش . با منش بزرگان : مهتر آزاده ٔ مهترمنش کز خردش جان است از جان تنش . منوچهری . - مهترنژاد ؛ بزرگ نژاد. بزرگ زاده . آن که از نژاد بزرگان است . مهترزاده : گزینان کشورش را بار داد بزرگان و شاهان مهترنژاد. دقیقی . بسی گفت زن هیچ پاسخ نداد پراندیشه شد مرد مهترنژاد. فردوسی . همان نیز شاپور مهترنژاد کند جان ما را بدین دخت شاد. فردوسی . چنین گفت موبد که از راه داد نه کهتر گریزد نه مهترنژاد. فردوسی . برادرش والا براهیم راد گزین جهان گرد مهترنژاد. اسدی (گرشاسب نامه ). میان دو عمزاده وصلت فتاد دو خورشیدسیمای مهترنژاد. سعدی (بوستان ). - امثال : نه هرکس که او مهتر او بهتر است . فردوسی . ◄ (اِخ ) پیغمبر اسلام . در این صورت به طور اطلاق (بدون قید) استعمال کنند : شبانه به خواب دید مهتر را صلی اﷲ علیه که گفت جوانمردان راست گویند. (تذکرةالاولیاء). منبر مهتر که سه پایه بده ست رفت بوبکر و دوم پایه نشست . مولوی (مثنوی ). ◄ (اِ مرکب ) حضرت . (یادداشت مؤلف ): کبیسه از وقت مهتر آدم تا وقت مصطفی بودو در حجةالوداع حرام گشت . (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ عنوان عیاران : مهتر نسیم، مهتر نعیم، مهتر لیث، مهتر محمود، مهتر برق (که در اسکندرنامه وغیره آمده است ). - مثل مهتر نسیم عیار ؛شیرین کار. نازک کار. جلد. چالاک . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٩٣). ◄ متصدی امور داخلی دستگاهی . - مهتر رخت ؛ پیش خدمتی که رخت می پوشاند و پیش خدمتی که رخت سفر به وی سپرده شده . (ناظم الاطباء). پیش خدمتی که رخت پوشاند. (آنندراج ). - مهتر سرای ؛ رئیس غلامان سرای . رئیس و متصدی امور سرای : شکر خادم مهتر سرای را بخواند. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٦). [ مهتر سرای ] گفت : زندگانی خداوند دراز باد دریغ باشد این چنین روئی زیر خاک کردن . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٢). ◄ رئیس خواجگان شاه در عصر صفویه . (از زندگی شاه عباس صفوی ). ◄ خدمتگار ستور. (ناظم الاطباء). در عرف بر سائس و چاروا اطلاق کنند و بدین معنی مهتر اسب هم مستعمل است . (آنندراج ). آنکه تیمار اسبان کند در طویله . ناظور. ناظوره . نگهبان . نگاهبان . (از یادداشتهای مؤلف ). مرحوم دهخدا در یادداشتی نوشته است : مهتر در تداول امروزی به معنی ستوربان از بیت ذیل برمی آید که در قدیم مهترپرست بوده و سپس به تخفیف مهتر شده است : بیامد یکی مرد مهترپرست بفرمود تا اسب اورا ببست . فردوسی . نظم و نسق طوایل و تعیین امیر آخور و مهتران و سقایان طوایل با مشارالیه [ امیر آخورباشی ] میباشد. (تذکرةالملوک ص ١٤). خدمت مهتری رکیب خانه نیز با خواجه سرایان معتبر بوده . (تذکرةالملوک ص ١٩). ز بانگ مهتر و رفتار اسبان اصول ضرب نطق افتاد چسبان . محمدسعید اشرف . تن چو خشکید از قناعت گو مبین تیمارکش اسپ چوبی نیم جوکی پای بند مهتر است . ملاطغرا. ◄ جاروب کش و نوکری که برمی دارد خاکروبه و جز آن را. (ناظم الاطباء).
مهتر. [ م ُ ت َ / ت ِ ] (ع ص ) خرف شده از پیری و آنکه از روی دیوانگی و جنون سخن می گوید. (ناظم الاطباء). پیر خرف . (آنندراج ). پیر بسیارگوی . (مهذب الاسماء).
مهتر. [ م ِ ت َ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان زنجان . دارای ٢٣٥ تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢).