مهرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهرو. [ م َ] (ص مرکب ) ماهروی . مهروی . ماه رو. که رویی چون ماه دارد. ◄ مجازاً زیبا و جمیل : طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم در راه جام و ساقی مهرو نهاده ایم . حافظ. نکته ای دلکش بگویم خال آن مهرو ببین عقل و جان را بسته ٔ زنجیر آن گیسو ببین . حافظ. رجوع به مه روی شود.