مهرکاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهرکاری . [ م ِ ] (حامص مرکب ) مهرورزی . ابراز محبت . ابراز عشق و شوق . دوستی : چرا از ویس جُستم مهرکاری چرا از دایه جستم استواری . (ویس و رامین ) چو عاشق را نباشد بردباری نبیند خرمی از مهرکاری . (ویس و رامین ). دریغ آن مهر و آن امیدواری که جانم را بد اندر مهرکاری . (ویس و رامین ). ببین جان مرا در مهرکاری بدین سختی و رسوائی و زاری . (ویس و رامین ). بدین سختی چه باید مهرکاری بدین خواری چه باید دوستداری . (ویس و رامین ).