مهلب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهلب . [ م ُ هََ ل ْ ل ِ ](ع ص ) هجوکننده . (از اقرب الموارد). رجوع به تهلیب شود. ◄ هلیب . نام چند روز است نهایت سرد در کانون دوم یا در ایام سختی سرما. (منتهی الارب ).
مهلب . [ م ُ هََ ل ْ ل َ ] (ع ص ) هجا کرده شده . رجل مهلب ؛ مردی هجا کرده . (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تهلیب شود.
مهلب . [ م ُ هََ ل ْ ل َ ] (اِخ ) ابن ابی صفرة ظالم بن سراق ازدی عتکی، مکنی به ابوسعید. به سال هفتم هجری در دبا متولد شد و در بصره پرورش یافت . سپس در روزگار خلافت خلیفه ٔدوم با پدرش به مدینه منتقل شد. از جانب مصعب بن زبیر والی بصره گشت . در سمرقند چشم او را کور کردند. مدت نوزده سال با ازارقه ستیزه نمود. سرانجام آنها را تار و مار ساخت . به سال ٧٩ هَ . ق . از جانب عبدالملک بن مروان به ولایت خراسان منصوب گشت و در سال ٨٣ هَ .ق . در این شهر درگذشت . (از الاعلام زرکلی ج ٨ ص ٢٦٠).