مهمان دوست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهمان دوست . [ م ِ ](ص مرکب ) دوستدار مهمان . که خواهان مهمان باشد. که دوستی مهمان در دل دارد. که از آمدن مهمان گشاده خاطر و شاد شود. مضیاف : بوسفیان گفت ما قومی مهمانداران و مهمان دوستانیم . (کشف الاسرار ج ٢ ص ٥٣٩). پیش چون من حریف مهمان دوست جای مهمان ز مغز به که ز پوست . نظامی . چون گل باغ بود مهمان دوست خنده میزد چو سرخ گل در پوست . نظامی .
مهماندوست . [ م ِ ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکزی دهستان دامنکوه بخش حومه ٔ شهرستان دامغان کنار شوسه ٔ دامغان به شاهرود با ١٣٧٠ تن سکنه . آب آن از چشمه ٔ معروف سرخان است که در ١٢هزارگزی شمال آبادی واقع است . ازبناهای قدیم برج معصومزاده است که تاریخ ساختمان آن ٤٩٠ هَ . ق . است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).
مهماندوست . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کورائیم بخش مرکزی شهرستان اردبیل، واقع در ٢٤هزارگزی باختری اردبیل در مسیر شوسه ٔ اردبیل با٧٥٧ تن سکنه . آب آن از چشمه، و از دو محل به نام مهماندوست بالا و مهماندوست پایین تشکیل شده است و سکنه ٔ بالا ٣٩٦ تن است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی