موت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِ.) مرگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِ.) مرگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موت . [ م َ وَ ] (ع مص ) خالی ماندن زمین از عمارت و سکنه . ماتت الارض موتاً و مواتاً؛ خالی ماند زمین از عمارت و سکنه . (ناظم الاطباء).
موت . (اِ) مخفف آموت، آشیان . آله موت، آشیان عقاب . (یادداشت مؤلف ) .
موت . (هندی، اِ) به هندی ماش هندی است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
واژگان فارسی سره واژهدان
مرگ، مردن، درگذشتن، درخاک غنودن، جان سپردن
واژگان قرآن
مِّن بَعْدِ مَوْتِکُمْ بعضى از مفسران «موت» را در اینجا به معناى بى هوشى گرفته اند، و مى گویند: بنى اسرائیل از مشاهده آن صاعقه عظیم همگى بى هوش شدند سپس به فرمان خدا به هوش آمدند، بعضى دیگر در توجیه گرى پا را از این فراتر نهاده و «موت» را به معناى جهل، و «بعث» را به معناى «تعلیم» دانسته اند! ولى دقت در تعبیرات این آیه و آیات مشابه آن در سوره «اعراف» به خوبى نشان مى دهد که این گونه توجیهات زیبنده یک مفسر حقیقت طلب نیست.(8)