موجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موجه . [ م َ / م ُ ج َ / ج ِ ] (از ع، اِ) موجة. یک موج . یکی موج . کوهه ٔ آب . خیزابه . خیزاب . آب خیز. آب خیزه . اشترک . شترک . (از یادداشت مؤلف ) : در بحر عشق موجه ٔ غبغب نخورده اند دل در درون فکنده ٔ چاه ذقن نیند. زلالی (از آنندراج ). حشأالبحر؛ موجه ٔ دریا. (منتهی الارب ). و رجوع به موج شود. - موجه ٔ عرق ؛ کثرت عرق . (از آنندراج ) : ز موجه ٔ عرق شرم پایمال شدیم غبار ما نتواند کشید آه در آب . اسیر (از آنندراج ).
موجه . [ ج َ ] (اِ) در اصطلاح پزشکی، پژند. قثابری . برغست . آطریلال . قازایاغی . غازیاغی . (یادداشت مؤلف ).
موجه . [ م ُ وَج ْ ج َه ْ ] (ع ص ) صاحب جاه و وقار. (منتهی الارب، ماده ٔ وج هَ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ چادر و گلیم دورخه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). چادر وگلیم دورویه . (ناظم الاطباء). ◄ دوروی : گل موجه ؛ گل دوروی . (از یادداشت مؤلف ) (از مهذب الاسماء). گل رعنا. گل قحبه . (یادداشت مؤلف ) : به جام زرین همچون گل موجه درونش احمر باشد برونش اصفر. مسعودسعد. ◄ آنکه در پشت و سینه ٔ وی گوژی باشد. (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ شیئی موجه ؛ چیزی که بر یک وتیره و روش باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ آنچه به سوی او رو کرده شود. (غیاث ). ◄ پسندیده و مقبول و شایسته و مناسب و موافق و باقاعده و موافق قاعده . (ناظم الاطباء). خوب و پسندیده . (غیاث ). ◄ قابل توجیه . قابل قبول . پذیرفتنی . دارای علت و دلیل واقعی . مدلل و توجیه شده . با قاعده .مطابق اصول . برابر مقررات و قواعد : امیر گفت موجه این است کدام کس رود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٤). - حجت موجه ؛ دلیل قابل قبول . دلیل روشن و استوار : به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره ٔ تو حجت موجه ماست . حافظ. - دلیل موجه ؛ برهانی که قابل قبول و شایسته ٔ توجیه باشد. دلیل پذیرفتنی و استوار. (از یادداشت مؤلف ). - عذر غیرموجه ؛ عذری که قابل توجیه نیست . عذری که علت و پایه ٔ استوارو قابل قبولی ندارد. عذر ناموجه . (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به ترکیب عذر موجه شود. - عذر موجه ؛ عذر قابل قبول . پوزش قابل توجیه و شایان پذیرش . (از یادداشت مؤلف ). - غیبت موجه ؛ غیبتی که عذر پذیرفتنی و علت قابل قبول دارد. غیبت قابل توجیه . - موجه بودن ؛ قابل قبول بودن . قابل توجیه بودن . مدلل بودن . (از یادداشت مؤلف ) : موجه شمرد او حدیث مرا به ایزد که هرگز موجه نبود. مسعودسعد. - موجه شمردن ؛ اصولی و پذیرفتنی دانستن . قابل توجیه شمردن . قابل قبول دانستن : موجه شمرد او حدیث مرا به ایزد که هرگزموجه نبود. مسعودسعد. ◄ (اصطلاح بدیعی ) صنعتی از صنایع بدیعی .رشید وطواط گوید: پارسی موجه دورویه باشد و این صنعت چنان بود که شاعر ممدوح را به صفتی از صفات حمیده بستاید چنانکه صفتی دیگر از صفات حمیده ٔ او را در آن ستایش یاد کرده شود و او را به دو وجه مدح حاصل آید؛ متنبی گوید: نهبت من الاعمار مالوحویته لهنئت الدنیا بانک خالد. در اول این بیت ممدوح را به شجاعت و کثرت کشتن اعدا ستوده است و در آخر به کمال بزرگی و شرف ؛ چه گفته است : که دنیا را به دوام تو اندر او تهنیت کردندی . مراست : آن کند تیغ تو به جان عدو که کند جود تو به کان گهر. دیگر شاعر راست : ز نام تو نتوان آفرین گسست چنانک گسست نتوان از نام دشمنت نفرین . (از حدائق السحر وطواط).