مودت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مودت . [ م َ وَدْ دَ ] (ع اِمص ) مودة. دوستی و محبت و صداقت و رفاقت و مهربانی و خیرخواهی و نیک اندیشی . (ناظم الاطباء). مصادقت . خلت . ود. وداد. مهر. حب . دوستی . مهربانی . (یادداشت مؤلف ) : گفتم دلش چه دارد و عقلش چه پرورد گفتا یکی مودت دین و یکی سنن . فرخی . مودت چون به خدمت استوار است از این بهتر ترا دیگر چه کار است . ناصرخسرو. هرکجاکه عقیدت ها به مودت آراسته گشت اگر در مال و جان بایکدیگر مواسات رود... هنوز از وجوب آن قاصر باشد. (کلیله و دمنه ). برزویه گفت قوی تر رکنی بنابر مودت کتمان اسرار دوستان است . (کلیله و دمنه ). حریف، عهد مودت شکست و من نشکستم خلیل، بیخ ارادت برید و من نبریدم . سعدی . چون نبود خویش را دیانت و تقوی قطع رحم بهتر از مودت قربی . سعدی . مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا. (گلستان ). دانشمند پس از چند روز چون مودت معهود برقرار ندید... (گلستان ). - مکتوب مودت ؛ مکتوب مودت اسلوب . مکتوبی که از روی نهایت دوستی نوشته شده باشد. (ناظم الاطباء). - مودت اختتام ؛ هر آن چه به دوستی مهر شده و انجام پذیرفته باشد.(ناظم الاطباء). که پایان آن با دوستی باشد. که به دوستی پایان یافته باشد. - مودت کردن ؛ دوستی کردن و اظهار اخلاص نمودن .