مورخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مورخ . [ رِ ] (ع ص )فروهشته گرداننده ٔ خمیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آن که فروهشته و نرم میکند خمیر را. (ناظم الاطباء).
مورخ . [ م ُوَرْ رِ ] (ع ص ) مؤرخ . نویسنده ٔ تاریخ . (منتهی الارب ). تاریخ نویسنده . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ آن که تاریخ می گذارد نامه و کتاب را. (ناظم الاطباء). ◄ آن که علم تاریخ می داند و آن که می نویسد تاریخ گذشته را. اخبارنویس تاریخ نویس . تاریخ دان . آن که تعیین می کند زمان هر واقعه را. (ناظم الاطباء). اخباری . (یادداشت مؤلف ). گزارشگر. (یادداشت مؤلف ) : از آنجا معلوم می شود که سخنوران و مورخان مهتر و بهتر... (جامعالتواریخ رشیدی ).
مورخ . [ م ُ وَرْ رَ ] (ع ص ) مؤرخ . دارای تاریخ و تاریخ نوشته . (ناظم الاطباء). تاریخ دار. دارای تاریخ . که تاریخ آن نوشته شده باشد. تعیین زمان و هنگام شده و دارای تاریخ . (ناظم الاطباء): مورخ به تاریخ پنجم صفر ١٣٢٠ هَ . ق . (یادداشت مؤلف ). - مورخ به ؛ از زمان ِ. به تاریخ ِ: مورخ به چهارم شعبان ١٣٥١. (از یادداشت مؤلف ). - مورخ گشتن ؛ تاریخ یافتن . بدان تاریخ مخصوص شدن . تاریخی و با تاریخ شدن : روزنامه ٔ شاهی به تاریخ این پادشاه مورخ گشته است .(سندبادنامه ص ٩).