مورق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مورق . [ م ُ وَرْ رِ ] (اِخ ) ابن مشمرخ عجلی، مکنی به ابوالمعتمر تابعی است . (از منتهی الارب ). وی از محدثان و اخیار بود و سخنان نغز و کلمات قصار از او مانده، و از آن جمله است : در هنگام خشم سخنی نگفتم تادر حال رضا از آن پشیمان نشوم . مورق از ابی ذر و سلمان و جز آنها روایت داشت و در هنگام ولایت عمربن هبیره بر عراق درگذشت . (از صفةالصفوة ج ٣ صص ١٧٣ - ١٧٥).
مورق . [ رِ ] (ع ص ) درخت برگ برآورده . (ناظم الاطباء). رجوع به ایراق شود. ◄ مرد بسیارمال و بسیاردرم : رجل مورق . ◄ شکاری بازگردنده بی صید. ◄ غازی بازگردنده بی غنیمت . ◄ جوینده ٔ بازگردنده بی نیل مقصود. (از منتهی الارب ).