موزوع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موزوع . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از وزع . بازداشته شده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ پراکنده و پخش شده . سرشکن شده : مال و معاملات بر اتباع خویش موزوع گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١١١).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موزوع . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از وزع . بازداشته شده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ پراکنده و پخش شده . سرشکن شده : مال و معاملات بر اتباع خویش موزوع گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١١١).