موشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موشی . [ م َ شی ی ] (ع ص ) موشی [ م ُ وَش ْ شا ] .نگارین : ثوب موشی ؛ جامه ٔ نگارین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). وشی کرده . آراسته و نگارین .(یادداشت مؤلف ). و رجوع به موشی [ م ُ وَش ْ شا ] شود. ◄ از رنگهای اسبهاست . و آن اسبی است زرد با خطوط سیاه در پاچه ها. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ١٩).
موشی . (ص نسبی ) منسوب به موش . آنچه به موش نسبت دارد و مربوط است . (از یادداشت مؤلف ). - چراغ موشی ؛ چراغی است کم نور و ضعیف شعله که اکنون متروک است . ظرفی که در آن روغن کرچک یا نفت ریزند و فتیله ای بر کنار آن نهند و بیفروزند فتیله با شعله آمیخته به دود، اندک روشنی به اطراف دهد. و ظاهراً سبب تسمیه شکل شبیه موش داشتن آن بوده است . چراغ دستی . - دم موشی ؛ هرچیز باریک و نازک و دراز. - دندان موشی ؛ دارای کنگره های ریز و مثلثی شکل شبیه دندان اره . (از فرهنگ لغات عامیانه ). - سوهان دم موشی ؛ در اصطلاح نجاری و سوهان کاری نوعی سوهان گرد و نازک و باریک برای ساییدن داخل سوراخهای آهن یا چوب . (از فرهنگ لغات عامیانه ).
موشی . [ م ُ وَش ْ شا ] (ع ص ) مَوشی ّ. جامه ٔ بسیارنگار. (از منتهی الارب ). به نگار. نگارین . (یادداشت مؤلف ). پیرایه بسته . (دهار). ثوب موشی ؛ جامه ٔ نگارین . (ناظم الاطباء). و رجوع به مَوشی ّ شود. ◄ (اصطلاح بدیعی ) نزد بلغا عبارت از نظم یا نثری است که همگی حروف الفاظ آن منقوط باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).