موصوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موصوف . [ م َ ] (ع ص ) صفت کرده شده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). وصف شده و بیان شده . (ناظم الاطباء). وصف شده .تعریف شده . صفت شده . منعوت . نعت شده . (یادداشت مؤلف ) : طایفه ٔ حکما متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زهره ٔ آدمی به چندین صفت موصوف باشد.(گلستان ). ◄ ستوده شده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ممدوح و تعریف کرده شده و ستوده شده و سزاوار ستایش . (از ناظم الاطباء). ستوده . ستایش شده . مورد ستایش . که بستایندش . (از یادداشت مؤلف ) : سخن پیدا بود سعدی که حدش تا کجا باشد زبان درکش که موصوفت ندارد حد زیبایی . سعدی . ◄ صفت آورده شده . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) (اصطلاح نحوی ) اسمی که برای وی صفتی ذکر شده باشد. (ناظم الاطباء). در اصطلاح دستور زبان، اسم یا کلمه ای را گویند که همراه صفتی بیاید و چگونگی آن، با صفت توصیف و بیان شود؛ مانند «گل » و «قلم » در ترکیب «گل زیبا» و «قلم آهنین ». موصوف در زبان عربی معمولاً با صفت (نعت حقیقی ) خود از حیث افراد و تثنیه و جمع، مذکر و مؤنث، حالت رفع و نصب و جر، معرفه و نکره، مطابقت دارد: رجل ٌ عاقل ٌ. امرأةٌ عاقلةٌ. رجلان ِ عاقلان ِ. امرأتین ِ عاقلتین ِ. اَلرجال ُ العاقلون َ. در زبان فارسی، موصوف با صفت خود از نظر افراد و جمع مطابقت ندارد، یعنی صفت در همراهی موصوف همیشه مفرد آید اگرچه موصوف آن جمع باشد: کتاب خوب، کتابهای خوب . مادر مهربان، مادران مهربان . موصوف اگر علاوه بر صفت، مضاف الیه نیز داشته باشد، در زبان عربی مضاف الیه را بر صفت مقدم دارند: ذهب ابوه العالم، جاء اخی الصغیر، اما در فارسی برعکس، صفت بر مضاف الیه مقدم آید: پدر دانای او. برادر کوچک من . موصوف معمولاً اسم است، اما بندرت ضمیر، و نیز گاهی صفت که بدون همراهی است در جمله می آید و جانشین اسم می شود: من بیچاره که آخر پدرم در سفر است . دانشمند بزرگ آمد. دانشجوی زیرک رفت . ◄ (ص ) نامدار و معروف . نامزدشده و مشهورشده . (ناظم الاطباء). معروف . مشهور. شهره . شهرت یافته . (از یادداشت مؤلف ) : چون ژاله به سردی اندرون موصوف چون غوره به خامی اندرون محکم . منجیک . به خورشیدی سریرش هست موصوف به مه برکرده معروفیش معروف . نظامی . ◄ از پیش ذکر شده . ◄ نوشته شده و مرقوم . (ناظم الاطباء).