موفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موفر. [ م ُ وَف ْ ف َ ] (ع ص ) وافر و فراوان و بسیار افزون . (ناظم الاطباء). زیاد کرده شده و بسیار کرده شده . (غیاث ) : نصرت نثار عید برافشاند کز عراق شاه مظفر آمد و جاه موفرش . خاقانی . هرچند کان عطای موفا شگرف بود دانند کاین ثنای موفرنکوتر است . خاقانی . شاه ایرانیان مظفر از اوست جاه سلجوقیان موفر از اوست . خاقانی . - موفر داشتن ؛ وافر و افزون داشتن : مثال داد تا بر ارباب شکایت موفردارند. (المضاف الی بدایعالازمان ص ٣٥). ◄ با توفیر. با افزونی درآمد : خزینه باید که همه وقتی موفر باشد. (گلستان سعدی ). رجوع به توفیر شود. ◄ چیزی که جمع شدن و فراهم گشتن وی ممکن نباشد. (ناظم الاطباء). ◄ (در اصطلاح عروض ) شعر موفر؛ شعری است که خَرْم آن جایز باشد و خَرْم کرده نشود. (ناظم الاطباء). شعر موفور. (منتهی الارب ). از اجزای وافر است و خَرْم آن جایز باشد ولی خَرْم کرده نشود. (از اقرب الموارد).
موفر. [ م ُ وَف ْ ف ِ ] (ع ص ) زیادکننده ٔ خرج . (غیاث ) (آنندراج ).