موقف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موقف . [ م َ ق ِ ] (ع اِ) جای ایستادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث ) (ناظم الاطباء). توقفگاه . جای درنگ . ایستادنگاه . مقام . (یادداشت مؤلف ). محل . جای . جایگاه . محل توقف : موقف بزم تو شکارگهی است که در آن شکرها شکار شود. مسعودسعد. خدایگانا در موقف مظالم تو کند زمانه شعار ودثار از آتش و آب . مسعودسعد. گلخن ایام را باغ سلامت مگوی کلبه ٔ قصاب را موقف عیسی مدان . خاقانی . در موقف متظلمان و موضع مظلومان بایستاد. (سندبادنامه ص ٧٣). من در موقف تقصیر و قصور واقفم و در منزل عجز و تحیر متوقف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٦). از هیبت آن موقف با تشویری هرچه تمامتربه خدمت رسیدند و به شرایط خدمت و فرایض طاعت قیام نمودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٤). از معرض عصیان وموقف کفران تجافی جست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٣). در چند موقف با محاربت و مناصبت بایستادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٨). میان ایشان به چند موقف حرب اتفاق افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣١٣). آنکه دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست . سعدی . در هیچ موقفم سر گفت وشنید نیست الا در آن مقام که ذکر شما رود. سعدی . جلال و قدر رفیعت کجا و وهم کجا من آن نیم که در این موقفم زبان ماند. سعدی . - به موقف عرض رساندن یا رسیدن ؛ به شرف عرض رساندن یا رسیدن . گفتن یا گفته شدن . گزارش کردن یا گزارش شدن : تلافی آن را چگونه می باید به موقف عرض رساند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). مصلحتی را به موقف عرض رسانند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). به طریق اجمال و استعجال به موقف عرض می رسد. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ١). ◄ موقفاالمراءة؛ روی و قدم زن یا دو چشم و دو دست آن، و هرچه آشکار کردن آن را ضرور باشد. یقال : امراءة حسنةالموقفین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ تهیگاه . (مهذب الاسماء). موقفاالفرس ؛ شکنهایی در تهیگاه اسب یا دو مغاکچه در تهیگاه آن متصل سر گرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ چشم و هر آن چه بدان چیزی دیگر دیده می شود. (ناظم الاطباء). ◄ آن جای که درروز رستاخیز به حساب نیک و بد اعمال مردم رسند. (یادداشت مؤلف ). شمارگاه در قیامت . ج، مواقف . (مهذب الاسماء) : آن کسان که آن محضرها ساختند ایشان را محشری و موقفی قوی خواهد بود پاسخ خود دهند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤). ◄ آنجا که حج کنند. (مقدمه ٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ص ٦) (مهذب الاسماء)(السامی فی الاسامی ). ◄ (اِخ ) جای ایستادن حاجیان در بیت المقدس : بیت المقدس را اهل شام و آن طرفها قدس گویند و از اهل آن ولایات کسی که به حج نتواند رفتن در همان موسم به قدس حاضر شود و به موقف بایستد و قربانی عید کند چنانکه عادت است . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ٣٤). ◄ عرفات، زیرا حاجیان در آنجا شب باش کرده و از صبح تا آخر ظهر استاده می باشند. (ناظم الاطباء). جای استادن حاجیان، و آن صحرایی است فاصله ٔ هفت کروه از مکه و حاجیان در آنجا شب باش شده از صبح تا آخر ظهر استاده باشند و آن را عرفات نیز گویند. (غیاث ) (آنندراج ) : وادی حکمت بریده محرم عشق آمده موقف شوق ایستاده کعبه ٔ جان دیده اند. خاقانی . دشت موقف را لباس از جوهر جان دیده اند کوه رحمت را اساس از گوهر کان دیده اند. خاقانی . هشتم ذیحجه در موقف رسیده چاشتگاه شامگه خود را به هفتم چرخ مهمان دیده اند. خاقانی . تا نهم ماه به طغرای ماه حاج توانند به موقف رسید. خاقانی . و رجوع به عرفات شود.
موقف . [ م ُ وَق ْق َ ] (ع ص ) اسبی که بالای دوش وی چپار باشد که گویا از سپیدی منقش است . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ اسبی که در خردگاه دست و پای آن سپیدی باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (صبح الاعشی ج ٢ ص ٢١). ◄ خری که بر هر ذراع آن داغ مدور بود. ◄ بز کوهی و یا گاوی که در دست آن سرخی باشد مخالف سایر اندام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بز کوهی سفید. (مهذب الاسماء). ◄ مردم آزموده و استوارخرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تیر قماری که آن را می بازند. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
موقف . [ م ُ وَق ْ ق ِ ] (ع ص ) آن که سبب می شود ایستادن و درنگ کردن کسی را در جایی . ◄ بازدارنده و ممانعت کننده . (ناظم الاطباء).