مولش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مولش . [ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ززوماهرو بخش الیگودرز شهرستان بروجرد، واقع در ٥هزارگزی مرکز دهستان با ١٥٠ تن سکنه . آب آن از چشمه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
مولش .[ ل ِ ] (اِمص ) مولیدن . ◄ درنگ و تأخیر و تأنی . (ناظم الاطباء). درنگ . (لغت فرس اسدی ). تأخیر کردن . (از فرهنگ لغات شاهنامه ). درنگ و تأخیر و تأنی کردن در کارها باشد. (آنندراج ). درنگ کردن بوددر کارها. (فرهنگ اوبهی ). ◄ اسم از مولیدن . آهسته کاری . دورسپوزی . دفعالوقت . مماطله . مغز. مغزش . مطل . دفع. مدافعت . (یادداشت مؤلف ) : به کار دهر مولش گرچه بد نیست ولی تأخیر کردن از خرد نیست . ابوشکور. همه مولش و رای چندین زدن بدین نیشتر کام شیر آزدن از آن بد که کردارهای کهن همی یاد کرد آنکه داند سخن . فردوسی . چنین گفت کاموس کاین رای نیست بدین مولش اندر مرا پای نیست . فردوسی . و رجوع به مولیدن شود.