موکب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موکب . [ م َ ک ِ ] (ع اِ) نوعی از رفتار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (غیاث ). ◄ گروه روان جهت آرایش، سواران باشند یا پیادگان . (منتهی الارب ). ◄ گروه سواران یا پیادگان . (ناظم الاطباء). گروهی سواران . ج، مواکب . (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ). گروه سواران . (دهار) (از غیاث ). گروه سوار. (از کنزاللغات ). جمع سواران . (آنندراج ). ◄ گروه شترسواران که برای آرایش و زینت باشند. ج، مواکب . (ناظم الاطباء). جماعت شترسواران . ج، مواکب . (منتهی الارب ). ◄ گروه سواران که در سواری امیر خود باشند.(غیاث ) (آنندراج ). گروه سوار یا پیاده که در خدمت سلطان باشند. (از یادداشت مؤلف ). گروه کلان از سواران و پیادگان و جماعت برگزیده از سپاهیان و گروه محافظپادشاه و جز آن و سواران بسیار که در رکاب پادشاه برای شوکت و حشمت می روند. (ناظم الاطباء) : با موکبیان یابم در موکب او جای با مجلسیان یابم در مجلس او بار. فرخی . بسی نمانده که شاه جهان بیاراید مصاف و موکب اورا به صدهزار سوار. فرخی . به جای خیمه شیانی نهاد بر اشتر به جای موکب گوهر نهاد بر استر. عنصری . ز گرد موکب تابنده روی خسرو عصر چنانکه در شب تاری مه دو پنج و چهار. بوحنیفه ٔ اسکافی (ازتاریخ بیهقی ). بر آن دکان بایستاد... و موکبی سخت نیکو و بسیار مردم آراسته با سلاح تمام بگذشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٢). چون شنود که موکب سلطان از پروان به غزنین روی دارد با پسرش سلیمان و... به خدمت استقبال آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥١). تویی که پیش و پس موکبت به سر بدود هر آن کسی که یمین از یسار بشناسد. ظهیر فاریابی . ز گردی کز هوای کفر خیزد چه زحمت موکب پیغمبری را. ظهیر فاریابی . این چه موکب بود یارب کاندرآمد تازیان بارگیرش صبحدم بود و جنیبت کش صبا. خاقانی . از آن موکب امروز مردی نیابم وز آن انجم اکنون سهایی نبینم . خاقانی . جان از پی گرد موکب تو بر شه ره ترکتاز بستیم . خاقانی . ... به شعار مظاهرت تظاهر جست و در خدمت موکب او به بست آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩٢). چو طالع موکب دولت روان کرد سعادت روی در روی جهان کرد. نظامی . که سی روزه سفر کن کاینک از راه به سی فرسنگی آمد موکب شاه . نظامی . به موکب خرامد چو باران و برف به هیبت نشیند چو دریای ژرف . نظامی . - فلک موکب ؛ که آسمان و آنچه در اوست موکب اوست . کنایه از با شکوه و جلال بسیار : ای فلک موکب ستاره حشر وی زبشرت گشاده روی بشر. اوحدی . - موکب بهار ؛ موکب فصل ربیع. استعاره از گلها و شکوفه ها و زیباییهای بهار : روز از برای ثقل کشی موکب بهار پالان به توسن استر گرما برافکند. خاقانی . - موکب جلال ؛ ملتزمین رکاب پادشاه که نمایانگر شکوه و جلال اویند. شکوه و شوکت خسروانی : گفتا که چند شب من و دولت به هم نخفتیم اندر رکاب خسرو در موکب جلالش . خاقانی . - موکب شاه اختران ؛ خورشید و دستگاه او : موکب شاه اختران رفت به کاخ مشتری شش مهه داده ده نهش قصر دوازده دری . خاقانی . - موکب فصل ربیع ؛ بهار : دان که دواسبه رسید موکب فصل ربیع دهر خرف بازیافت قوت فصل شباب . خاقانی . ◄ سپاه و لشکر. (از غیاث ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). لشکر و سپاه . (برهان ).
موکب . [ م ُ وَک ْ ک ِ ] (ع ص ) خرمای به رسیدگی رسیده . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).