موی تاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موی تاب . (نف مرکب ) تابنده ٔ مو. موتاب . آنکه تارهای موی سر به هم تاب دهد و از آن رشته سازد. ◄ آنکه طناب مویی می سازد. رسن تاب . رسنگر. (ناظم الاطباء) : ز هجر موی تاب خود سیه شد روزگار من ازآن است اینکه پستر می رود هر روز کار من . سیفی (از آنندراج ). ◄ که موی خود یا دیگری بتابد. آنکه گیسوی خود تابیده باشد. کنایه است از معشوق که گیسوی بلند و تاب داده دارد.