مویز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مویز. [ م َ ] (اِ) ممیز. میویز. سکج . کشمش . زبیب . مامیچ . انگور خشک . (یادداشت مؤلف ). میمیز. (برهان ). قسمی است کلان از انگور که خشک کرده نگاه دارند. مردم عام آن را منقی گویند و به هندی داکهه نامند. (غیاث ) (از آنندراج ). به عربی آن را زبیب گویند و از آن نبید سازند. (از انجمن آرا).زبیب . (دهار). سکج . (زمخشری ). هولَک . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ نخجوانی ). به فارسی زبیب است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). صقر. (منتهی الارب ) : می بباید که کند مستی و بیدار کند چه مویزی و چه انگوری ای نیک حبیب . منوچهری . آب انگور فرازآور یا خون مویز که مویز ای عجبی هست به انگور قریب . منوچهری . روزی به دست طفل شود کشته بیگمان چون بنگری گلوبر بز جز مویز نیست . خاقانی . اصفران ؛ زعفران و ورس یا مویز. وینة؛ مویز سیاه . موز؛ مویز که به هندی گیله نامند. عجد؛ دانه ٔ مویز. عجد؛ مویز ردی هیچکاره . مواز؛مویزفروش . عرق . عَنْجَد، عُنْجُد، عِنْجَد؛ مویز. مویز سیاه یا هیچکاره ترین آن . فَصی ̍؛ دانه ٔ مویز. مُعَنِّب ؛ مویزآرنده . (منتهی الارب ). - خون مویز ؛ کنایه از شراب است که از آب انگور به دست آید : آب انگور فرازآور یا خون مویز که مویز ای عجبی هست به انگور قریب . منوچهری . - غوره نشده مویز گشتن (شدن ) ؛ نخوانده ملا شدن . کنایه است از دعوی مقام و هنری کردن بی داشتن شرایط و لوازم و مقدمات آن : چون آینه نورخیز گشتی احسنت ! چون اره به خلق تیز گشتی احسنت ! در کفش ادیبان جهان کردی پای ! غوره نشده مویز گشتی احسنت ! ملک الشعراء بهار. - امثال : دو مویز بهتر از یک خرماست . (امثال و حکم دهخدا). غوره مویز می شود ولی مویز غوره نمی شود . (از مجموعه ٔ امثال فارسی ). یک مویز و چهل قلندر.