موینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موینه . [ مو ی ِ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) مخفف مویینه . منسوب به مو. منسوب به موی . آنچه نسبت به موی دارد. مویینه .مویین . ◄ (اِ مرکب ) جامه ٔ مویین . مویینه . ◄ چرم مویین . ◄ پوست پرموی .(از یادداشت مؤلف ). چیزهایی که مو داشته باشد مثل پوستین و امثال آن یا از خز و سنجاب . (آنندراج ). پوست دارای موی نرم همچون پوست خز و سنجاب : در آن موینه چون نظر کرد شاه بهار ارم دید در بزمگاه . نظامی . هر آن موینه کآمد اینجا پدید بدین چرم بی موی شاید خرید. نظامی . سرانجام کآید اجل سوی او وبال تن او شود موی او بدان موینه قصد خونش کنند به رسوایی از سر برونش کنند. نظامی . ز هر موینه کآن چو گل تازه بود گرانمایه ها بیش از اندازه بود. نظامی . و رجوع به مویین و مویینه شود.