مچک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مچک . [ م َ چ َ ] (اِ) به معنی عدس باشد و آن غله ای است که در آشها کنند و گاهی هریسه نیز پزند. (برهان ) (آنندراج ). عدس . (ناظم الاطباء) (فرهنگ رشیدی ) : بر آتش نظر دل زیرک ترین خصم جوشی بر آن قیاس که در زیربا مچک . سوزنی (از فرهنگ رشیدی ). و رجوع به مجک شود. ◄ بعضی گویند بادام کوهی است و آن تلخ می باشد و آن را بریان کرده در آش بیمار به جای روغن بکار برند. (برهان ). بعضی گویند بادام کوهی تلخ است که بریان کرده در غذاهای دوایی بجای روغن بکار برند. (آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ).