مژده ور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مژده ور. [ م ُ دَ / دِ وَ ] (ص مرکب ) بشیر. مبشر. (منتهی الارب ). قاصد و پیکی که خبر خوش می آورد. (ناظم الاطباء). نویدرسان . مقزع . که مژده آورده است . آن که مژده یعنی خبر خوش دارد. دارای خبر خوش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اگر یکشب به خوان خوانی مر او را مژده ور گردد به خوانی در بهشت عدن پر حلوا و بریانها. ناصرخسرو. گشتند خلق مژده ور خویش یکدگر از سروران دین که فلانجا فلان رسید. سوزنی . شوند اهل سمرقند شاد از آمدنش چو این خبر به بخارا برد نسیم صبا بخاریان هواخواه صدر و بدر جهان روند مژده ور افزون ز ذره های هوا. سوزنی . چون آمد از ثنا به دعای بقای تو شد مستجاب و مژده ور جاودان رسید. سوزنی . گفت هرکس که مرا مژده دهد چون صفر پای از جهان بیرون نهد که صفر بگذشت و شد ماه ربیع مژده ور باشم مر او را و شفیع. مولوی .